من آخرش

به هیچ کجای این نا کجا آباد نمی رسم

تو خوب می دانی

قطار کودکی ام رفت

 در امتداد روزهای پا ئیزی بهار

واز من

از من خسته و پژمرده این دور خیال

تنها چمدانی با قی است

با مشتی از خا طره های مچاله ای

که هر کدا مشان برای خود لهوف می با فند

........

ما جرای دختری که

دستهایش . میان هردو پای لاغرش

و با نفس و های بی رمق

 سرد تر می شد

و یا لباس پاره ای که

مادرم با بغض می گفت :

برای خو دش خریده است

ومن

چه ابلهانه بود

که فکر می کردم

مغازه دار اینبار هم سر اورا .....!

و یا کفشهایی که بجای برادرم

بلند  می خندیدند

ویا .....

ویا بس است برای گفتن از این

 خیال و خا طرات درد

بس است

حالا به من حق می دهی

که برای خندیدن

یا برای لحظه ای عاشقانه تر زیستن

جایی نمانده است ...

جایی برای جوانی من

با این صورت چروک و پو سیده نمانده است

خوشی برای توست

سندش را خدا بنامت زد

پای ان را پدرت امضا کرد

و تو هی خندیدی ...

و تو بر بخت سیاه و شوم من خندیدی

من نمی دانستم ...!

نقش تو میان این صحنه تاریک کجاست ؟

خدایت بخشید

پدرت امضا کرد

ومن هم

مدتها ...

چوب بی عرضگی پدرم را خوردم .....!

دوست عزیز خوشحال می شم اگر نظرتو در مورد شعرم بدونم پس بیدریغ خوشحالم کن

مدد زغیر تو ننگ است

یا علی مددی

 


 

نوشته شده توسط الهه در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 19:36 موضوع | لینک ثابت