شعرو موسیقی بود

پنجره باز شد و

پرده ها می خواندند

از همان پنجره او را دیدم

که نگاهم می کرد

مثل ابراهیمی

همه بت های دلم ویران شد

و در آنجا ابلیسی

پای هر لحظه تپش های زمان می چرخید

باز نگذاشت به من گوید که

که مرا دوست دارد یا نه

پرده پرده دل من در گناهان نگاهم می سوخت

شعله هایش را من

مثل گل می چیدم

همچنان می چرخید

فکر در من در او

همچنان می چرخید

پای هر لحظه تپش های زمان آن ابلیس

تا که بر داشتم از روی زمین سنگی را

حس تلخی دارم

پنجره بی پرده

چه به من می گوید

خبری نیست از او

خبری نیست از او

و نه حتی ابلیس

همچنان در نوسان

                  مانده ام سنگ بدست

                       


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 21:34 موضوع | لینک ثابت