باد خاکستر پو سیده ی من را

در نفس پنجره ها با خود برد

یک سبد حسرت و تنهایی و غم

ومن اکنون آغشته به آغوش پر از خالی تو

بر فرارت ساعت ها می شکنم می سوزم

باز هم هق هق تاریک صدا

بازهم پنجره بسته ی یک عمر دعا

که نشد باز به روی من و اندیشه تو

باز هم نفس آخر تنهایی من

که خدا فرشته ام

در صدای پر خفاش شب ثانیه ها پرپر شد

                                         


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 21:34 موضوع | لینک ثابت