نگاه به دستهای بابا مرهم جون من می شه         

   دارم نگاهش می کنم آتیش به جونم همیشه

 

  صدا و حرفای بابا بوی غریبی رو میده           

 پلاک و پرچمش به من حس عجیبی رو میده

 

  صدای سرفه های اون یه افتخاره واسه من           

  نگاه به چشم مصنوعیش غرور میاره واسه من

 

  تسبیح جانماز اون همیشه بیاد جبهه هاست            

 نگاه بی زبون اون فقط بیاد کربلاست

 

  بابای خوب رزمی کار می فته  هی بیاد جنگ      

  به یاد توپ و ترکش وبه یاد سنگر و تفنگ

 

  چقدر تو حس میره بابا،دوباره مثل اون روزا        

 چه واقعی می شه براش تصویر جنگ توکربلا

 

  دوستاش و بازمی بینه که همه به یک طرف میرن  

 برای رفتن به بهشت یکی یکی تو صف میرن

 

نوبتی هم با شه ولی نو بت اون نمی رسه

سوال بی جواب شده چرا به اون که می رسه ....؟

 

 و بعد با حسرت زیاد ، یاد خودش می افته که      

   قسمت نشد شهید بشه دلش می شه هزار تیکه

 

  بابای شیمیایی مون دوباره اکسیژن می خواد          

تنگه نفس های بابا مثل دلش خیلی زیاد

 

  مامان نگاهش می کنه ، با بغض والتماس میگه     

  نگاه کنید شهید شده ، نفس نمی کشه دیگه

 

  رفته به آسمون دیگه _ اکسیژن می خواد چیکار  

   هوای عاشقی داره _ اونم توی این روزگار

 

پدرم روزت مبارک این روز به حق که شایسته ی تمامی نفس های به شماره افتاده ی توست و تاول هایی که نمی دانم تا کی باید روی پوست تو به یادگار بماند

یادگاری از هشت سال استقامت و مردانگی

پدرم تمامی عمر روز تو و تمام همسنگران توست چه انان که رفتند و چه انان که ماندند اما فراموششان نشد...

 مدد زغیر تو ننگ است

یا علی مددی

 


 

نوشته شده توسط الهه در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت