شاید این جمعه بیاید ..... شاید .........
یه دل نوشته .......
صدايي به گوش مي رسد
سواري براسب مي ايد
اشنايي است كه به قصد اتمام كارش امده است
نمي شناسمش او كيست ؟
باورش نمي كنم !
ندايي از حضرت حق مي ايد !
اومهدي است
همان است كه براي امدنش جمعه ها د ست بر دعا بر داشته اي
جلو برو !
يك گام به عقب بر مي دارم !
صداي هل من ناصرا ينصرني را مي شنوم
اري انگار طنين صداي حسين است كه به گوش ميرسد
گوش فرا مي دهم !
چشمانم را خيره مي كنم !
اما لبيك نمي گو يم !
پاهايم سست مي شوند
وچهره ام رنگ به رو ندارد
ذولفقارعلي (ع) را مي بينم
وصداي انا الحق را مي شنوم
نداي الهي مي ايد - همراه او شو
پا به فرار مي گذارم باز هم ندايي مي شنوم
اما اينبار از سو ي مد ينه صداي مادري خسته بود كه به گوش مي رسيد
-مهدي قريب مادر
پاهايم وبدنم به لرزه درامدند سر بر خاك نهادم
اما اينبار از خاك هم خجل بودم
زيرا ان خاك هم به ميهماني قدمهاي مهدي رفته بود.
...وقتی که فریاد در گلو میشکند