درس هم که می خوانیم می گوییم حسین ...

گاهی کلام هم می شود رزق برای قلبهای به خواب رفته ما ....

اگر بچه هیئتی باشی و بزرگ شده لابه لای پرچم ابی عبدالله ... اگر از کودکی بهترین روزهایت دهه های محرم بوده باشد بهترین اتفاق در کف دانشکده علوم اجتماعی برایت می شود همین هیئت کوچک دانشجویی ... هیئت سید الشهدا ... و چشمت خشک می شود به شنبه هایی که قرار است دانشکده ات را بیمه ارباب کنی ... غربتش و اخلاص بچه های انقلابی اش تو را به وجد می آورد ... و حتی نگاههای زیر چشمی بچه هایی که روزی هیئتی بودند و به جبر علوم اجتماعی و یا شاید از خجالت برادر دورکیم تبدیل شده اند به تحلیل گران هیئت ... تو را ثابت قدم تر می کند ... و من باب فاجعه ی علوم اجتماعی شاید همین بس باشد که تو را و حتی من را از بچه هیئتی تبدیل می کند به تحلیل گر روشنفکری که از زیر عینکش می خواهد تمام کنش های صورت گرفته در مجلس ابی عبدالله را تحلیل کند ... اما هیئت سید الشهدا فقط و فقط هیئت سید الشهداست ... رزق می دهد ارباب ... ثانیه ها که به محرم نزدیک می شوند دلم بیشتر می لزرد به هوای هیئت دانشجوییمان ... شکر خدا که در دهه ی اخر الزمان /  خرج تو می شود نفس و گریه های من ....  دوستی می گفت این حرکت ها در بسیج دانشجویی عوامانه است  ... نمی دانستم در لحظه باید مخالفت کنم یا موافقت ... سکوت کردم ... ولی حالا به این نتیجه رسیده ام که کارهای این جنسی ذاتا کارهای عوامانه ای است ... اصلا اشک ریختن برای حسین هم عوامانه است ... مگر یک نخبه (به معنای خاص آن ) یا یک روشنفکر می تواند نوکری و غلامی کند ؟؟؟ اینها همه عوامانه است و ما همه عوام هایی هستیم که از هیئت ارباب راهی دانشگاه شدیم . آمدیم تا دم حسین بگیریم در دانشگاه ... آمدیم تا از دانشگاه هم هیئت سینه زنی بسازیم ... مگربه جز این است که تنها راه نجات و رستگاری گریه برای حسین است ؟ اصلا درس هم که می خوانیم می گوییم حسین ... کلاس هم که می رویم می گوییم حسین ... همه جا برا ما هیئت سید الشهد است مگر نه این است که کل ارض کربلا ...

از کلاس درس بلند شده ای و ذهنت مدام دارد به حقیقت هایی فکر می کند که مستقل از ذهن تو هستند یا نیستند ... تجربه مدرینته اثر مارشال برمن را هم دستت گرفته ای به این امید که بهتر بفهمی چه بلایی سرت امده است ... قبلش هم بین انتراک های کلاس وینچ خوانده ای ... ساعت که یک می شود باید بروی هیئت... حس خوب ماجرا هم همین جاست ... دلت میخواهد فریاد بزنی آهااااای ادم های علوم اجتماعی من می خواهم بروم هیئت ... می خواهم عوام باشم و روی زمین بشینم و چایی روضه بخورم ... حرکت از این عوامانه تر کجا میتوان پیدا کرد ؟؟؟ تازه روحانی هم داریم ... منبر هم گذاشته ایم ... و مهم تر از همه اینجا حقوق زن و مرد برابر نیست ... کلاس نیست که دختر و پسر دوش به دوش هم بنشینند .... اینجا طبق قاعده مردها جلو می نشینند و زن ها عقب ( تمشی علی الاستحیا ...) و اتفاقا خانم هایش در پشت پرده می نشینند و... استکان های چاییمان هم یک بار مصرف نیست از همان استکانهای کوچک قدیمی هیئت های خانه ی پدر بزرگ است .

بزرگترین برکتش هم این است که یاد آوری کنیم به خودمان و همه که ما بچه منبری هستیم و هرچه داریم از برکت پای منبر نشستن هاست ...

تجربه مدرنیته اثر ماشال برمن را در دست گرفته ای و وارد هیئت می شوی ... حاج اقا فروزش را قبلا دورا دور می شناختم ... به نظرم نورانی تر شده بود ... البته تعریفش را هم شنیده بودم . همان روحانی که به دلیل امر به معروف و نهی از منکر از ناحیه چشم مجروح شده بود ...!!!! ذهنت مدام می چرخد بین قرن ۱۹ و ۲۰ میلادی و تجربه مدرنیته و احساس له شدگی می کنی زیر چرخ دنده های صنعتی شدن و این عقل خودبنیاد و البته خود مختار ... همچنان به این فکر می کنی که با این تفاسیر راه نجات چیست ... شاید همان که مهدی نصیری می گوید : اضطرار ... اکل میت یا چیزی شبیه به کژ دار و مریض ...

حاج آقا از مودت می گوید ...

پتک اول : مودت همان محبت عملی است ...

پتک دوم : روی درختی نصب شده بود با کسی ازدواج کنید که بدون او نمی توانید زندگی کنید ... ما سالهاست بدون ولی زندگی کرده ایم ... زنده مانده ایم ... و هیچ اتفاقی هم برایمان نیافتاده از نظر عاطفی و خلا روانی ...

پتک سوم :  دوری از ولی برای ما سنگین نیست ... هنوز مضطر نشده ایم ...

پتک چهارم : هنوز ادب اضطرار به ولی را بلد نیستیم! مثال می زنند: دست پدر را می گیری تا از جوب رد شوی ... از جوب که رد می شوی دستش را ول می کنی و شروع می کنی به دویدن بدون اینکه به این فکر کنی که شاید او بخواهد دست تو را بیشتر در دستانش احساس کند ... این حکایت حکایت ما و ولی ست ...

پتک چهارم : اولویت دادن ولی به مولی علیه : " النبی اولی بالمومنین " ... ( همین بس ...) 

امام وقتی به خداوند مضطر می شود خلیفه می شود ... اضطرار سنخیت می اورد ... سنخیت با کسی که به او مضطر شده ای ...

پتک آخر ...

کم کم داشت یادم می رفت که ولی دارم ... که صاحبی هست در این روزهای برهوت بی خود ...

حالا دلم می خواهد بیشتر از همه و همیشه عوام باشم ... دوران اضطرار است ... من رزق می خواهم

رزقی که از من گشنه و تشنه ای بسازد تا همیشه بر در این خانه نوکری کنم ...

 اینجا :

دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران ...

هیئت دانشجویی سید الشهدا

شنبه ها ساعت ۱

و میزبان کس دیگری بود ...

همه چیز را حکمتی است و راز سفر در نقطه صفر مرزی فاش می شود ...

میهمانی در سالگرد عملیات مسلم بن عقیل و ماجرا آنجاست که تو اولین زائر هستی ...

نقطه صفر مرزی است و قرار است همه چیز از اول ساخته شود ... شاید می خواستند آب دیده ات کنند که در طول سفر و در این ۱۱ ساعت تو را در نقطه صفر مرزی وجودت میان تکلیف و خواسته ات میان مصلحت و رفاقت سرگردانت کردند ....

از اول ماجرا برای اولین تجربه تک و تنها قرار می شودمسئولیتی را قبول کنی که در تعارض است با همه ی تو ... از صندلی که باید روی آن بنشینی گرفته تا تعاملاتت و .... و مدام به خودت یاد اوری می کنی که ... 

رزق برمی داری .اول بسم الله رزقت این می شود : هر که می خواهد بماندبا حسین برود ... و تو مجبور به رفتن می شوی . رزقت رفتن است ...

همه چیز متعارض است با تو و مدام سعی می کنی که آدم ها را دوست داشته باشی حتی به بهانه ی هم آیینی ... و شاید کلید ماجرا هم همین باشد ُ قرار است بگذری از دلت از من خود بنیاد که حسابش را بانفس نمی دانم از کجا باید جدا کنم ؟؟؟ و سید مرتضی می شود همکلام طول مسیر ُ مثل همیشه برای تو حرف می زند ... البته گاهی خودت را به آن راه می زنی که مبادا با تو باشد آقا مرتضی ... و مدام به خودت می گویی اینجای کار را با من نبود ...

خودت را به بی خیالی می زنی و دم توکل می گیری و هرچه پیش آید خوش آید ... و منتظر و چشم به جاده تا به سرزمینی برسی و کار را واگذار کنی به خودشان که قرار است میزبان تو باشند دلت می خواهد سریع تر تمام شود تا خلاص شوی از دینی که مدام آزارت می دهد از مسئولیتی که نمی دانی باید چگونه پاسخش را بدهی .... دلت می خواهد تمام شود این اتوبوس لعنتی و نگاههای بعضا پر فریاد بعضی ها

و آخر کار اگرچه دیر شده است ولی می فهم که کار را کس دیگری راه انداخت و تو دانش آموز یک امتحان سخت بودی ... و حکمت ماجرا و سفر زهرا و جانشینی تو و همه ی اتفاقات برای محک تو بود ... آزمونی سخت که حداقلی ترین آموزه اش صبر و مسئولیت بود ... و البته کظمی که هیچ گاه اینگونه تجربه اش نکرده بودم ... و بغضی که هیچ گاه به این محکمی دو دستی نگرفته بودمش که مبادا بشکند که مبادا ... و همه انچه ذخیره شد برای مبادا...

گاهی برای رسیدن باید سکوت کرد ...

پی نوشت ۱: به بهانه سفر ناگهانی به کربلای غرب ...

پی نوشت ۲: قطعا آنها که با ما بودند بیشتر متوجه خواهند شد از مطلب ... هدف از نوشتن ثبت شدن بود تا مبادا یادم برود

پی نوشت ۳: همه ی اردوی ما یکطرف صبا میهمان سه ساله اردوی دانشجویی ما یک طرف ... شاید بیشتر از همه به من امید می داد ...

هیچ چیز از جرم شما کم نمی کند آقای فتنه ..

حتی اگر دولت دهم را متهم به جریان انحرافی کنیم باز هم هیچ چیز از گناه شما کم نمیکند ... اگر اختلاس چند میلیاردی اتفاق افتاده باشد،  این هم از جرم شما کم نمی کند... اصلا سوال اینجاست که اختلاس به شما چه ربطی دارد که خودتان  متهم ردیف اول هستید (...جهت اطلاع ،  ما هنوز اشک تمساح کرباسچی را که روزی لقب مرد اختلاسگر شهرداری را یدک می کشید در فیلم های تبلیغاتی آن شیخ ساده لوح یادمان نرفته است...!!! و یا میلیاردهایی  که از اختلاس های شهرام جزایری به جیب  اعوان و انصارتان رفته است ) حتی اگر به فرض همه کابینه دولت دهم را متهم به بی کفایتی کنیم جای خیانت های کابینه هوس بازان شما را پر نمی کند ... ما هنوز ماجراهای فساد اخلاقی دیندار ترین مرد کابینه شما (البته به قول خودتان ) عطا الله  مهاجرانی را یادمان نرفته است .. مجلس هشتم را نقد می کنیم و حساب  امثال علی مطهری ها را با اصولگرایی  تسویه می کنیم ولی هنوز خیانت های مجلس ششم یا دقیق تر بگویم مجلس اطلاحاتی ها را فراموش نکرده ایم!!!. در مقابل قانونگریزی یا سستی در انجام وظیفه مجلس هشتم خواهیم ایستاد  ولی اینها هیچ کدام به پای تخلفات قانونی مجلس ششم نمی رسد و جالب است که شما حالا دلسوز ملت و مجلس نمایندگان ملت شده اید ! ما هنوز اقدامات فرا قانونی مجلس ششم و  نامه ی تاریخی معروف به  جام زهر خطاب به مقام معظم رهبری را فراموش نکرده ایم ... البته که جای تعجب نبود چرا که تاریخ ایران همواره شاهد چنین جریانهای تحمیلگری بوده است همانهایی که جام زهر را به حضرت امام نوشاندند می خواستند اینبار در مجلس اصلاح طلب ششم تاریخ را تکرار کنند که البته معدلاتشان اشتباه از آب در امد !!.

 آقای فتنه گر اگر قرار باشد کسی استیضاح شود این شمایید که باید پاسخ 8 سال خیانت به ملت را بدهید ... ما هنوز فراموش نکرده ایم نامه فدایت شوم شما را به جرج بوش ... نامه های که تمامیت عزت ملی ما را به عبای قرمزی فروخت ..البته که ملت ایران  شما را بعد از فتنه 88 استیضاح کرد البته زودتر از اینها در همان اواخر دولتتان بود که از سوی عده ای از طرفداران خودتان در جریان های دانشجویی مورد استیضاح قرار گرفتید  و اولین گروهی که شما را ترد کرد همان اولین گروهی بود که با کف و سوت از شعار های شبه روشنفکری شما استقبال کرد . شما را به جرم خیانت و اقدام علیه امنیت ملی و امنیت اخلاقی ، شما را به جرم اقدام علیه خون شهدا و خانواده شهدا .... و بهتر است اینگونه بگویم که انقلاب شما را به جرم نفاق استیضاح کرد و کسی که استیضاح می شود جای برگشت ندارد .  

 و اما نکته دیگر اینکه، ما هنوز مطالباتمان  را یادمان نرفته است . و همچنان از قوه قضاییه مطالبه می کنیم محاکمه سران فتنه را ... و آنان که نان فتنه را خوردند وآتشش را داغ کردند و دم بر نیاوردند ... از موسوی خوئینی ها مرد خاکستری جریان اپوزوسیون گرفته  تا سید محمد خاتمی مجرم اصلی ماجرا که این روزها سعی در فراموشی دارد و مدام سعی میکند خود را از جریان فتنه جدا کند و پشت یاران قدیمی اش را خالی کند ؟! به خیال بازگشت دوباره به عرصه قدرت ! که البته همین مساله خشم یاران قدیمی اش را در حزب های منحله و اپوزوسیون نظام  نیز بر افروخته است و همگی یک صدا فریاد خاتمی  "نه" را سر می دهند به این امید که مرد چند چهره ی حزب منهله ی اصلاحات به دامان اپوزوسیون بر گردد و وارد یک بازی باخت – باخت نشود و شکست دوباره ای را بر جریان اپوزوسیون تحمیل نکند . شاید ترجمه همه ی این حرفهایشان این باشد که : آقای خاتمی بگذار با خیال طرفدارانمان خوش باشیم  .... و ما را دوباره وارد یک رقابت متوهمانه نکن ...

اما همه اینها را گفتم تا بگویم که ای آقای فتنه و ای آقایان فتنه.... 

ما یادمان نرفته است که از مهلت مشخص شده توسط قوه قضاییه جهت رسیدگی به پرونده فائزه هاشمی و دیگر فتنه گران  چیزی قریب به یک ماه  گذشته است ولی هنوز اقدامی صورت نگرفته است ... و همچنان عده ای شان راست راست در خیابانهای تهران و دیگر شهر ها جولان می دهند ... و ما به عنوان دانشجو به همان اندازه که مطالبه می کنیم لزوم رسیدگی به اختلاس میلیاردی را به همان اندازه پیگیر محاکمه فتنه گران هستیم و این اتفاق را نه فراموش می کنیم نه می گذاریم  که به فراموشی سپرده شود ...  

پس دست نگه دار اقای فتنه گر..... نوبت شما هم می شود