هربار که بازکردم این کتاب مقدس را ... و خداوند فرمود:
فَاستَقِم كَما أُمِرتَ وَمَن تابَ مَعَكَ وَلا تَطغَوا ۚ إِنَّهُ بِما تَعمَلونَ بَصيرٌ... و من حیرت زده ام در راز این آیه .... قائدنا می فرمایند ...
وعدهى الهى به ما تاكنون در تجربهى شخصى و كوتهبينانهى ما هم وعدهى
صادق و عملى بوده است؛ «انّه من يتّق و يصبر فانّ اللَّه لا يضيع اجر
المحسنين» هرجا
ما تقوا پيشه كرديم، صبر كرديم و ايستادگى نشان داديم، خداى متعال اجر ما
را ضايع نكرد؛ اما هرجا وادادگى نشان داديم، ضربه خورديم و آنجا اختلال
بهوجود آمد؛ الان هم همينطور است. خداى متعال به پيغمبرش فرمود: «فاستقم
كما أمرت»استقامت، يعنى در همين خطّ مستقيم پايدارى كردن و پافشارى كردن و زاويهاى
ايجاد نكردن؛ علاج مشكلات كشور ايران همين است و من و شما بايد به اين نكته
توجّه كنيم.
پی نوشت 1:
مرد این بازیچه دیگر نیستم ... این تو و لیلای تو من نیستم ...
اینبار خسته تر از همیشه عطای همه چیز را به لقایش می بخشی و ترک این وادی می کنی ... تنها تر از همیشه وارد رجب می شوی با خستگی مضاعف از آدم ها ... احرام می بندی و صدایی در گوشت مدام می گوید : این الرجبیون ... و این سوال دیوانه ات می کند که " این؟؟؟" و تو اهل این وادی نیستی ... باید بیشتر خودت را زیر ذره بین خلقت بگیری و بیشتر از همیشه این نفس سرکش را رام کنی . البته تقدیر هم دارد به تو کمک می کند گویا ... با اتفاقات این روزهای دانشکده ... با تباه شدن رفقایی که یک روزی سلام و علیکی داشتیم ... با دیدن ذوب شدن ارام تک تک بچه ها در این دانشکده لعنتی ...با نسبی اندیش شدن برخی بچه حزب الهی ها... با بی اخلاقی برخی اساتید ... با مظلومیت دکتر کچوییانی که حتی نیست در این دانشکده لعنتی ( البته تازگی ها جای خالی اش را دکتر کلانتری پر می کند ) به این نتیجه رسیدم که جامعه شناسی خیلی ارام انسان را به بی عالمی می رساند ... ادم را دچار ضعف در توحید می کند این لعنتی ... افیون روشنفکری است ... من دچار شک شده ام ... شکی سوزاننده ... همان شکی که این دانشکده را دارد می سوزاند ...اینها همه حرفهای کسی است که وقتی رتبه کنکورش امد یک انتخاب بیشتر نکرد ... علوم اجتماعی - دانشگاه تهران ... همان کسی که کاپلستون را از هگل شروع کرد سال اول ورودی بودنش ... کنجکاو بود برای فهم های متفاوت و حالا از همه ان فهم ها میترسد ...
پی نوشت 2: روزی به روی دکتر آزاد خواهم آورد توهین هایش را به کچوییان ... اینجا نوشتم تا اگر یادم رفت کسی یاد اوری کند .
پی نوشت 3 : این روزها چقدر دلم برای محمد رضا اقاسی تنگ شده ... آن مرد انقلابی ژنده پوش و پریشان حال ... آن سفر حج پر ماجرا ... دلم برای آن دف زدنهای فوق العاده اش که من را به وجد می آورد ...دلم برای آن شب نشینی های تا اذان به طول انجامیده ... آن مهمانی های پر سر صدایی که بوی کندور می دادند ... دلم برای همه خاطرات دوران کودکی تنگ شده ... حالا چشم در چشم یک تکه سنگ نشسته ام و باورم نمی شود که دیگر نیست ... دیگر بوی کندور از کنارش بلند نمی شود ... حالا دیگر من ان دختر بچه مدرسه ای نیستم که به بازی ام می گرفت ... چشم در چشم سنگ قبر نشسته ام و دیگر خجالت نمیکشم ... انگار همه شعر هایش دارد یادم می رود ...!!!
بسیجی سست و بی حال است آیا؟
زبان غیرتش لال است آیا؟
بسیجی از چه رو خاموش ماندی؟
زبان بستی سراپا گوش ماندی؟
نمی بینی مگر دجاله هارا؟
سرود شوم نفی لاله ها را؟
ببین نشخوار صبح و شامشان را
طنین طعنه و دشنامشان را
علی را بیعدالت نام دادند
ولایت را وکالت نام دادند
به سر اندیشههایی خام دارند
ولی داعیهي اسلام دارند...
بسیجی شیعه و سنی ندارد
به فرمان ولی سر میگذارد
خمینی گفت سر گردان نباشید
اسیر دست نامردان نباشید
اگر آزاده هستي اهل دل باش
گر استقلال خواهي مستقل باش
چهها كردند احزاب سياسي؟
به غير از نقض قانون اساسي
الا اي عارفان بي معارف!
جهالت پيشگان شبه عارف
الا اي عارفان اهل ترديد
ولايت را چرا بازيچه كرديد؟ ...
شما گر پيرو خط اماميد
چرا دلبستهي ميز و مقاميد؟!
فضاي باز يعني بي حجابي؟
در انظار عمومي خودنمايي؟
فضاي باز يعني نانجيبي؟
تظاهرسازي و مردم فريبي؟...