به فرزندم دروغ نگویید ...
پی نوشت : ممنون از آن دوستی که این را ایمیل کرد برایم کمی کمک کرد به حالمان ....
وقتی حالت بد باشد از چندین و چند اتفاق ... وقتی حالت بد باشد از یک میهمانی که صاحب خانه زبانت را بند آورده است با حالش ... مداما به این فکر می کنی که احتمالا از این لحظه به بعد دلت می خواهد وصیت کنی که به فرزندم دروغ بگویید ... شاید باور کند که نسل ما نتوانست !!! وقتی مدام مجبور باشی نقش هایی را بازی کنی که همیشه برایت فانتزی و مسخره بوده اند به این نتیجه می رسی که تو هم آرام آرام داری فراموش می کنی عهد هایت را ... با کلی دلیل همه سعی می کنند قانعت کنند که باید مثل بقیه باشی ... مثل همه انهایی که دوست دارند زندگی کنند ... در وصیت نامه ات این روزها داری بندهای جدیدی را اضافه می کنی ... به فرزندم دروغ بگویید که من انقلابی بوده ام ... شاید باورش شد و من را مقصر منجلاب روزهای آتی اش ندانست ...
حال این روزهایمان بد است ... استاد قله را فتح کرده است ... در حالی که مسلمان مانده ( و چه کسی می داند اهمیت این کار را !) . کل مسیر به علتش فکر می کنی ... یه این نتیجه می رسی که شاید اصلن تازه حالش خوب شده باشد اصلا چه کسی می داند ؟؟!!، حال بد استاد به حال خوب همه ی این آدم های خمار و مست از عیش مجازی می ارزد ... حس می کنی شاید واقعا راه حل در امان ماندن پاک کردن صورت مساله ها باشد ... اینکه بی خیال عالم کنونی بشوی و جهان خودت را ترسیم کنی ... اصلا گور بابای افلاطون و ارسطو و کنت و کانت و نیچه و هگل و هایدگر و سوسور و ویتکنشتاین و .... بعد به خودت رجوع می کنی و به این نتیجه می رسی که اینها همه گویی پدران مساله ساز جهان تو بوده اند، یا حداقل هر کدامشان ذهنت را خراشی داده اند و رفته اند ...و بلافاصله تر یادت می افتد که نه ! حداقل این برای ت جواب نمی دهد . قبل از این چند باری تلاش کرده بودی که فراموششان کنی آنطور که نه خانی آمده و نه خانی رفته !!! ولی گاهی آنقدر جراحت سنگین است که نمی توانی بی خیالش شوی، حالا خودت را هم که بکشی نمی توانی ادای آدم های سنتی را در بیاوری ... دیگر مبتلا شده ای به این ویروس، و حالا دیگر نمی توانی با یک مشت سوال بی جواب بی خیال قصه شوی ... !!!
حال استاد بدتر بود از آنچه می پنداشتیم، یک جورهایی وقتی حرف می زد حس می کردم در مرز و انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ قوطه ور بود انگاری ... ولی نتیجه اش را خدا می داند ... !!
حال استاد بد بود ... و ( ف - علی)سعی می کرد امیدوارمان کند که نیچه هم در همین احوالات بدش بود که بهترین آثارش را نوشت ... !!!
حال استاد بد است ... و این حال من را از همه کتابخانه ام میترساند ...
اللهُّمَ اَخرُجنی مِنَ ظُلَماتِ الوَهم وَاکرِمنی بِنُورِ الفهم
اللهُّم اَفتِح عَلَینا اَبوابَ رَحمَتِک وَانشُر عَلَینا خَزائِنَ عُلوُمِک
دعا کنید برای حال استادی که خیلی از فهم ها را نسل به نسل مدیونش هستیم .
...وقتی که فریاد در گلو میشکند