من از نزاع "دلم" با "خودم" خبر دارم...!
گاهی فکر می کنم مشکل از ندانستن های ما نیست، مشکل از میزان ریسک پذیری ما است ... شاید هم از راحت طلبی ما باشد.. ما مرد روزهای سخت نیستیم... فقط حرف می زنیم. ما همان خرده بورژوا هایی هستیم که آینده ی این انقلاب را به خظر خواهیم انداخت . همان آدم هایی که امام امت گفت : پای انقلاب نخواهیم ماند ... چون درد فقر و محرومیت را نچشیده ایم. همه ماها بیشتر از آنکه برای این انقلاب فرصت باشیم،تهدید های بالقوه هستیم... راحت طلبان جهان مدرن . تربیت شدگان عصر فرزند سالاری .
یک مشت دغدغه ی خود ساخته برای خودمان علم کرده ایم و مدام دلمان را خوش کرده ایم به اینکه داریم این تمدن را به پیش می بریم ... دلمان را خوش کرده ایم که شده ایم عمار ... !! وقتی بودن و نبودن کار تو خللی در مسیر انقلاب ایجاد نمی کند یعنی هی ... داری مسیر را اشتباه می روی... بر گرد. یک مدت سکوت کن... و فقط ببین . اشکال کارها را در بیاور ... نیاز سنجی کن... دوباره شروع کن.
گاهی اوقات باید دور شد ... دور شد از همه اتفاقات..جاها..کارها و هر چیزی که بوی عادت و روزمرگی می دهد... گاهی هم بایدقبل از آنکه مساله ای برایت تبدیل به یک بغض شود ... به یک ناراحتی ریشه دار... آرام و آهسته خودت را کنار بکشی و نگذاری کار به جاهای باریک بکشد... دلت می خواهد مدتی از همه چیز دور شوی... دور ...حال دل را همین دور شدن ها خوب می کند... گاهی باید سکوت کرد... گاهی هم باید تمرین سکوت کرد...
قلبت که خسته می شود از بی حاصلی و فایدگی ! از سوال های بی جواب و آدم هایی که هیچ زبان و فهم مشترکی با توندارند!!! ( یا شاید توهیچ فهم مشترکی با آنها نداری!!) ، می خواهی فرار کنی، به نقطه ای دور که نه کسی را بشناسی و نه کسی تو را بشناسد... با یک مشت کتاب ... و فقط فکر کنی... به خودت ... وجودت ... نفس گل گرفته و تاریکت ... و این نزاع تاریخی سنت - تجددی ... به این پرت شدگی در عالم مدرن... به این گفتمان متصلبی که هیچ راه فراری برایت نگذاشته است و تو را محبوس یک مشت سوال بی جواب، حیران و خسته زخمی رها کرده است... شاید حق با زیمل باشد، شهر دلزدگی می آورد ... شهر با همه ی آدم ها و اقتضائاتش . تنهایی زندگی شهری، هر چند هم بخواهی ادای آدم های سنتی را در بیاوری یک روز هم چنان از پایت می اندازد که دیگر نای بلند شدن نمی ماند... قبل از حاد شدنش باید به فکر بستن زخم های این روزها بود.... قبل از گر گرفتن این آتش خاموش زیر خاکستر باید آب ریخت ...
یکبار برای همیشه باید حس خدایی ات را ذبح کنی به پای تواضع... حسابت را با خودت و زندگی ات روشن کنی... دقیق.. واضح... بی تعارف ...
همه خاطراتت را پاک کنی و آرام و سبک شروع کنی ...
باید دور شد... از هر چیزی که برای آدم حاشیه می شود... حاشیه ی وجودی... زنگار نفسی... هر چیزی که دردسر می آورد برای رد شدن از آن پل مخوف وعده داده شده ... باید فرار کرد از هر چیزی که احتمال دارد آخر کاری لغزش بیاورد .... و خاموش شد... یک موقع هایی باید مرد... و آرام و بی صدا به اولویت ها پرداخت. بی صدا... باید مریم شد ... چله سکوت گرفت... شاید دم عیسی علاج کند این ذهن های بی خلاقیت را ..
پی نوشت1: هیچ وقت نمی فهمم آدم هایی که کلا حرف نمی زنند علت حضورشان در جلسات چیست ؟؟!!!
پی نوشت2: فکر می کنم وقتی که در حوزه ای دیگر حرفی برای زدن نداری، خلاقیتی برای تغییر و پیشرفت و ایده هایی برای تنوع... یا باید کنار بکشی برای همیشه...یا کنار بکشی و فکر کنی تا دوباره حرفت بیاید...
پی نوشت آخر : این شهر بی مجالس روضه جهنم است ....
عمر زاهد همه طی شد به تمنای بهشت
او ندانست که در ترک تمناست بهشت...
...وقتی که فریاد در گلو میشکند