خوف و رجا در نقطه صفر مرزی وجود ....
و اما این را به شخص ثالثی می گویم : هیچ وقت حق با کانت نبوده چون هیچ وقت با معنا کردن تو به عنوان ابژه در افق خودم به حقیقت وجود تو نرسیده ام .... هرکس راباید در افق خودش معنا کرد ...
پی نوشت ۱: هنر در نگفتن بود و من بی رحمانه هر چه به زبانم آمد گفتم ... اللهم اغفر لی الذنوب التی تهتک العصم / هنر در ندیدن بود و من باز هم بی رحمانه هر آنچه بصری بود را دیدم ... «اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم / و هنر در نشیندن بود و من بازهم .... اللهم اغفرلی کل ذنب اذنبته و کل خطیئة اخطاتها ...
پی نوشت ۲: چقدر این روزها دارد سخت می گذرد بر ما قبرستان نشینان عادات سخیف ... و چقدر شهرمان دارد ندیدنی می شود ... آنقدر آدم ها رنگی شدند که با عینک دودی هم نمی توانی همه چیز را یکرنگ ببینی !!! وقتی به میدان صادقیه می رسی که تنها چیزی که ندارد صداقت است دلت می خواهد بروی بالای همان برج بی معنا و مسخره ی وسط میدان و فریاد بزنی ... " آی آدم ها که در ساحل بساط دلگشا دارید ... یک نفر در آب می خواند شما را ... "
پی نوشت۳: وقتی میان خودت و نفست به تنگ می آیی و تشخیص این مرز باریک بر تو تنگ می شود از دانسته هایت پشیمان می شوی و به حال آن دخترک بی خیال همان میدان صادقیه حسودی ات می شود ... (البته حسودی واژه مناسبی نیست ولی چیزی برای جایگزین پیدا نکردم ) و با خودت فکر می کنی چقدر زود داری پیر می شوی ... آگاهی اگر جمعی نباشد رنج می آورد... و رنج اگرچه انسان را آبدیده می کند ولی پیری می آورد ... و پیری البته تجربه ... ولی همیشه به اینجا که می رسم جوابی نمی ماند ... تجربه چه حاصلی دارد نمی دانم ... و اینجا می شود که لزوم آگاهی های جمعی که به قول سید مرتضی انقلاب زا هستند دیده می شود.... .
پی نوشت ۴:شاید تا مدتی سکوت کنم پس می توانید یک وب را از لیست وبگردی های خود تا مدتی حذف کنید ... تا مدتی که خودم هم نمی دانم کی خواهد بود ... فقط زمان این مدت را دعا می تواند کوتاه کند یقینا ...
اللّهمّ انّىاعوذ بک من علم لا ينفع، و قلب لا يخشع، و نفس لا تشبع، ....
و چقدر انسان نزدیک است به خسران.....
...وقتی که فریاد در گلو میشکند