یاران به بسم الله گفتن رد شدند از رود ...

زمان و تقدیر .... دوست داشتنی ترین مفهوم هایی که می توانند آدمی را ساعت ها وادار به تامل کنند ... اتفاق ها در لحظه می افتند ... همه چیز در لحظه رخ می دهد ...  همه چیز را در لحظه ایجاد می کنی و در لحظه تمام می کنند ... اصلا همه چیز در صدم ثانیه تغییر می کند ... و تو در یک بهت ... در یک اتفاق ... در لحظه همه ی تقدیرت تغییر می کند .  و خدایی که دارد این لحظات را رقم می زند انگار برنامه دارد ... این روزها یک پاک کن می خواهم ... از همان هایی که سیاه نمی کنند همان هایی کلاس اول هر روز یکی اش را گم می کردم ... همان هایی که هیچ ردی به جا نمی گذارد!!! و گوشه ای که تا مدتی فقط سکوت باشد ... من و زمان  رو در رو و چشم در چشم کمی با هم تعامل کنیم !! دلم می خواهد فقط چشم هایم راببندم ... و خودم را پرتاب کنم به عالمی که همه اش مجازی است ... عالمی که در ان می توانی با خیال راحت مردد باشی و با تردید تصمیم بگیری بدون هیچ سرزنشی  ... جهان ازمون ها و خطا ها  ... نسبیت ها و شک ها و ریسک ها ... عالمی که هر وقت بخواهی خودت را به بیرونش پرت می کنی  ...دلم می خواهد فصل عوض کنم ... فاطمیه - امسال - حیرتی که نمی دانی قرار است چه به سرت بیاورند  ...


با خون و میخ، 
پشتِ دری 
مادری نوشت:
«در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب»

{رضا احسان‌پور}

پی نوشت1: مدتی است بد جور دلتنگ روح الله هستم ... همان آزاد اندیش ترین مرد زندگی ام ....

پی نوشت2: رمز ادامه مطلب - شماره موبایلم بودن پیش شماره / گاهی اوقات فکر می کردم حرفهای نگفتنی را می شود نوشت... و حالا خیلی سخت می گذرد وقتی به روزی می افتی که بعضی حرفها را نه می توانی بگویی نه می توانی بنویسی ..!!

پی نوشت3: دوستی میگفت: آدم پریشان شانه می خواهد ... اما حالا تو ترجیح می دهی خودت را به خواب بزنی یا حتی فلسفه بخوانی تا کسی اصلا پریشانی ات را به رویت نیاورد ... !! یا حتی سوالی نپرسد کسی که مجبور به جواب بشوی  ... ساحت زبان و قضاوت این روزها خیلی میترساند من را ... حرف هایی که به غایت عقوبت دارند بالقوه .


پی نوشت4 : دچار کهولت سن زود رس شده ام ... چیزی شبیه به مادر بزرگ هایی که ده دوازده تا نوه دارند ... و یک  خستگی کهنه ای که بدجور مانده است در تمام وجودت .... یک حس تمام نشده ...                               


آخر نوشت :  - پرسید این روزها چطور می گذرد ؟ - گفتم با تردید ...

 - گفت تردید چیست ؟ - گفتم : چیزی نیست مگر تجربه ی همزمان خواستن و نخواستن ... شنیدن و باور نکردن...

                                                     


                                          احتمالا تا مدتی اینجا را تعطیل خواهم کرد ...

                       هر کس در این ایام از اینجا رد شد لطفی کند و دعا کند به حال ما  ...  




از تذکرات اخلاقی حضرت علامه طباطبایی :


 یک یک رفتار و گفتارتان را حساب برسید، از نادرستى‌ها استغفار کنید، و سعى کنید تکرار نشود، و براى آنچه شایسته و صالح و به فرمان حاکم عقل بود، خدا را شاکر باشید، تا به‌تدریج براى شما تخلق به اخلاق ربوبى ملکه بشود. ( ان شالله)

 

ادامه نوشته

خوف و رجا ...

امام صادق فرمودند : مومن همواره بین دو ترس گرفتار است: یکی گناهی که گذشته است و او نمی داند که خداوند در مورد آن گناه با او چه می کند و دیگری عمری که مانده است . و او نمی داند گه چه چیزی از مهالک را در آن کسب می کند پس مومن صبح نمی کند مگر با حالت خوف و جز خوف نیز او را اصلاح نخواهد کرد ... 

و نمی دانم کی به رجا ختم می شود این خوف ... ؟! شاید اصلا باید به کلید واژه هایم برای زندگی به طور جدی خوف را هم اضافه کنم... اصلا همین خوف آدم را می ترساند . اینکه چقدر خوفش ناب و حقیقی است ؟ اینکه چقدر دارد ادای خائف ها را در می آورد ولی زندگی او را گستاخ تر از اینها کرده است که بخواهد از چیزی بترسد ... اصلا ای کاش می شد یک نفر خوف را کاملا پوزیتیو نشانمان می داد و بعد ما می دیدم و باورمان می شد و بعد از ان چند تایی می ساختیم برای مشتاقان ... حداقل یکی یادمان می داد که خائف بودن اینگونه است ...

گاهی آدم از توهم خائف بودن خودش می ترسد و دچارخوف می شود ... از غروری که از آن ناشی می شود.. از همه ی این فهم های نا درست که الکی ما را به دینداری مان دلخوش می کند ...

این روزها مثل برزخ است ... و حالا تو چشم در چشم تقدیر منتظر نشسته ای تا کنداکتور زندگی ات  را بدهند  ...و اما این قلب اطمینان میخواهد ... و چه سخت است که نمی دانی باید چگونه حاصل کنی ...

الا بذکر الله تطمئن القلوب ...

بعد خودت را می سپری دست کارگردان قصه ... حالا نمی دانی با ذهنت ... با شک ... با ترس با وسوسه ها ... با خودت با همه آنچه هنوز مطمئن نیستی که چقدر محکم شده است ... با همه ی اینها باید چه کار کنی؟

ایام سخت می گذرد ... نزاع ذهن و عقل و نفس و قلب ... و تو ذره ذره داری در این جنگ نابرابر کم می آوری ؟    ... دلت می خواهد یک نفر به جای تو ... کاملا جبار .. کاملا قاطع رمز عملیات را اعلام کند ... یک امداد رسان با تنفس مصنوعی زنده ات کند ... نمی دانم ... یک غیبی ؟ یک خوابی ؟ یک پیغامی ؟ این جور جاها آدم دلش مکاشفه می خواهد به طرز خنده داری ... یا حتی یک پیشگو ... یا حتی یک کسی بیاید و اختیار تو را به فرزندی قبول کند !!!

اَللَّهُمَّ اَلْهِمْنا مَعْرِفَةَالْاِخْتِيارِ، وَاجْعَلْ ذلِكَ ذَرِيعَةً اِلَى الرِّضا بِما قَضَيْتَ لَنا، وَالتَّسْليمِ لِما حَكَمْتَ، فَاَزِحْ عَنَّا رَيْبَ الْاِرْتِيابِ، وَ اَيِّدْنا بِيَقينِ الْمُخْلِصينَ، وَ لاتَسُمْنا عَجْزَ الْمَعْرِفَةِ عَمّا تَخَيَّرْتَ فَنَغْمِطَ قَدْرَكَ، وَ نَكْرَهَ مَوْضِعَ رِضاكَ، وَ نَجْنَحَ اِلَى الَّتى هِىَ اَبْعَدُ مِنْ حُسْنِ الْعاقِبَةِ، وَ اَقْرَبُ اِلى‏ ضِدِّ الْعافِيَةِ. حَبِّبْ اِلَيْنا ما نَكْرَهُ مِنْ قَضآئِك..... 

آه پرورده دامان توام یا زهرا...

وقتی بحث می کنند کدام روایت درست است ... 75 روز یا 95 روز ... ؟ برای توجیه دید و بازدید های عید ...

تو مداما از خودت می پرسی اصلا داغ مگر روز و تاریخ می فهمد ؟ چه 75 روز چه 95 روز !! ما قائل به روایت 365 روز هستیم . ما مدام داغ بی مادری می کشیم ... هربار در و دیوار می بینیم ... هربار از بین نامحرم گذر می کنیم ... هر بار چادر مشکی سرمان می کنیم ...  و چه کسی می فهمد این داغ مدام را ... ما هنوز که هنوز است از کوچه های تاریک واهمه داریم ... هنوز که هنوز است صدای در که می آید مردهایمان را می فرستیم پشت درها ...

پی نوشت : این روزها همه جوره سخت می گذرد ...

                                      السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الْمَظْلُومَةُ الْمَغْصُوبَةُ...

شكسته تر شده و دست بركمر دارد / چه پيش آمده ! آيا حسن خبر دارد؟

به گريه گفت كه زينب مواظب خود باش/ عبور كردن از اين كوچه ها خطر دارد

شبيه روز برايم  نرفته روشن  بود/ فدك گرفتن از اين قوم  دردسر دارد

گرفت دست مرا مادرم... نشد...نگذاشت.../ تمام شهر بفهمد حسن جگر دارد

شهود خواسته از دختر نبي خدا/ اگرچه ديده سندهاي معتبر دارد

سكوت و صبر و رضاي خدا به جاي خودش/ ولي اگر پدرم ذوالفقار بردارد...

كسي نبود به معمار اين محل گويد/ عريض ساختن كوچه كي ضرر دارد!؟  (وحید قاسمی ) 

ان اله اصطفاك و طهرك و اصطفاك على نساءالعالمين...

در محیط علم هم یک دانشمند والاست. آن خطبه ای که فاطمه زهرا سلام اللَّه علیها در مسجد مدینه، بعد از رحلت پیغمبر(ص) ایراد کرده است، خطبه ای است که به گفته علاّمه مجلسی، "بزرگان فصحا و بلغا و دانشمندان باید بنشینند کلمات و عبارات آن را معنا کنند! " این قدر پرمغز است! از لحاظ زیبایی هنری، مثل زیباترین و بلندترین کلمات نهج البلاغه است. فاطمه زهرا سلام اللَّه علیها می رود در مسجد مدینه، در مقابل مردم می ایستد و ارتجالاً حرف می زند! شاید یک ساعت، با بهترین و زیباترین عبارات و زبده ترین و گزیده ترین معانی صحبت کرده است. "بیانات در تاریخ 25 آذر 71 "
 
قدیمی ترین دانشگاه اسلامی در دنیای اسلام - مربوط به قرن سوم و چهارم - به نام فاطمه زهرا سلام اللَّه علیهاست.
 
نام دانشگاه معروف "الازهر " در مصر از نام فاطمه زهرا سلام اللَّه علیها گرفته شده است. در گذشته به نام فاطمه زهرا سلام اللَّه علیها دانشگاه تأسیس می کردند. حتّی خلفای فاطمی که بر مصر حکومت می کردند، شیعه بودند. قرنهاست که شیعه سعی کرده به حقِ ّ این بزرگوار معرفت پیدا کند. این، یک مسأله است.
مسأله دیگر این است که ما باید راه را از همه ستارگان بیاموزیم؛ "و بالنّجم هم یهتدون(4) ". انسان عاقل این گونه است. از ستاره باید استفاده کرد. ستاره در آسمان است و می درخشد. آن جا عالمِ عظیمی است. مگر این ستاره همینی است که من و شما می بینیم؟ بعضی از ستارگان که در آسمانند و مثل یک نقطه سوسو می زنند، کهکشانی هستند. گاهی یک ستاره بزرگتر است، از کهکشان راه شیری که میلیاردها ستاره داخل آن است! - قدرت الهی که حدّ و اندازه ای ندارد - ولی من و شما آن را یک ستاره کوچکِ درخشان می بینیم. خوب؛ مقصود از این مطالب چیست؟ مقصود این است، انسان عاقلی که خدا به او چشم داده است، باید از این ستاره برای امری در زندگی استفاده کند.
 
قرآن می گوید: "و بالنّجم هم یهتدون "؛ به وسیله آن راه را پیدا می کنند.  "3 آذر 73"

پی نوشت : وقتی اضطرار را با تمام وجودت داری مزه مزه می کنی تنها چیزی که ته دلت را گرم می کند دستان دعای مادر است و اضطرار علی ... این روزها همه امیدم به فاطمیه است ... به مادری که هرسال فاطمیه ها دستم بگرفت و پا به پا برد ... و حالا به یقین رسیده ای که رازی در فاطمیه نهفته است .. حالا با تمام وجودت التماسش می کنی که راه نشانت بدهد ...

این روزها بازهم دلم شور " زینب " دختر علی را می زند ... این روزها هیچ کاری از دستمان بر نمی آید ...فاطمیه ها آدمی اضطراب دارد ...

اطلاعیه جلسات صحیفه خوانی

بسم الله الرحمن الرحیم

بدینوسیله به اطلاع می رساند دوستانی که علاقه مند به مطالعه منظم و مدون صحیفه حضرت امام خمینی هستند و مشتاق هم اندیشی جهت رسیدن به فهم عمیق تر منطق حضرت امام می توانند در اینجا اعلام آمادگی کنند . .http://emamrouhollah.blogfa.com/