دنیا را که آب ببرد دانشکده علوم اجتماعی در پیچ قرن 19 باقی می ماند

صحبت نکردن  از یک اتفاق بزرگ هیچ چیز از بزرگ بودن ماجرا کم نمی کند .. حتی اگر ما دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی در خواب خرگوشی خودمان در این جزیره دور افتاده از رخدادهای عالم ،  در توهم  خدا گونگی کنتی به خواب رویم  ...

 معادلات دارد تغییر می کند چه بخواهیم چه نخواهیم .. چه  بر روی برد های دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران از آن حرف بزنیم و چه نزنیم ... قطعا هیچ کس منتظر اظهار نظر های روشنفکر مآبانه ما نمی ماند و اگر قرار باشد کسی منتظر کسی باشد این ما هستیم که هر ترم در انتظار یک  تغییر بزرگ نشسته ایم تا شاید سر فصل های خاک گرفته دروس اساتید محترم دچار تغییراتی شود .تا شاید در درس تغییرات اجتماعی ، به جای بررسی تاثیر شعار زدگی بر افزایش اعتیاد جوانان و تغییرات اجتماعی ناشی از ان  در ترکیه !!!  به بررسی آغاز یک تحول بزرگ که شاید در ادامه یک  تغییر پارادایمی باشد در معادلات سیاسی جهان بپردازیم ... تا شاید به برکت آن  کلاس وجهه علمی بگیرد . این ما هستیم که در شکل دهی تفکرات جامعه شناختیمان نیازمند تحلیل تغییرات جدید  چه بخواهیم و چه نخواهیم ... چه ملی گرا باشیم و جهان انسانی را فارغ از رنگ و نژاد بی اهمیت بپنداریم و  شعار نه غزه نه لبنان سر بدهیم و چه نباشیم معادلات خاورمیانه در حال تغییر است ، تغییری که شاید به زودی تمام جزوه های درسی و تئوری های جامعه شناختی ما را به سخره بگیرد و متاثر از خود کند! و فشل بودن تحلیل های پیشگویانه جامعه شناختی ما را بار دیگر به رویمان بیاورد .  به قول آن استاد جامعه شناسی دانشگاه بیروت برای تحلیل انقلاب های منطقه باید به سراغ نظریه های جدیدتری رفت و نظریه های موجود توان پاسخ گویی ندارند ... شاید سکوت دانشکده علوم اجتماعی، سکوت کلاسهای ما و سکوت برخی اساتید ناشی از همین مساله باشد ... شاید اینبار هم جامعه شناسی موجود توان تحلیل اش را از دست داده است ؟ البته شاید هم هنوز در پیچ وو خم اتفاقات قرن 19 گیر کرده است و نمی تواند از آن عبور کند ... در بهترین حالت اگر بخواهیم در نظر بگیریم  به نظر می رسد بزرگترین دغدغه ی این  دانشکده  همچنان حل کردن مشکلات شناختی انسان قرن نوزدهمی است ... (البته شاید به نظر برخی ها او بیشتر به کمک ما نیاز داشته باشد تا انسان قرن 21 که در راستای تحقق وعده های الهی در حال چیرگی بر تمدن غرب از وجه سلطه آن است) جامعه شناسی که روزی ادعای آگاهی بخشی به عالم و آدم را دارد و می خواهد نقش رمالی را  برای رمز گشایی از رفتارهای آدمی بازی کند امروز در مقابل یکی از بزرگترین تحولات تاریخی سکوت کرده است ...  و مثلا مهم ترین نشست انجمن جامعه شناسی  می شود  نشستی در باب تجدد بومی !!!!! یا مهم ترین تیتر نشریه دانشجویی آن می شود ماجرای های سخیف صنفی و گروهی  !!!  

رسیدگی دقیق  به پرونده اختلاس رخداده البته امر مهمی است که باید علاوه بر مطالبه گری دانشجویی با پیگیری های از سر صدق و مخلصانه ی جنبش دانشجویی فارغ از هر جناح بندی سیاسی و فکری روبرو شود و به ثمر برسد.  ولی نکته ای که سوال بر انگیز است این است که اختلاس مهم تر است یا تحولات تاریخی و انقلابات کبیر منطقه که با سرعت در حال وقوع است ؟؟؟؟ البته مبتنی بر شعار نه غزه نه لبنان این دوستان،  اختلاس که جای خود دارد احتمالا مثلا  تعویض لامپ فلان تشکل یا اضافه شدن درخت های دانشکده  برای برخی از دوستان  مهم تر از تحولات جهانی است .!  به هر حال به قول بزرگی مردی و کاری ، و البته مردی و حرفی !!! اما برای بدنه ی متعهد دانشکده علوم اجتماعی آرزو می کنیم از پیچ قرن 19 و 20 بیرون آمده و کمی هم در تاریخ معاصر به معنای امروز و دیروز به سر ببرند .


سر مقاله ای که ساعت۱۲ تا ۱ شب نوشته شود قطعا چیز خوبی از اب در نمی اید فقط جهت اعتراض به وضع مووجود دانشکده نگاشته شده است

یک داستان واقعی: چفیه ی من...

 خیلی بچه بودم، دوم ابتدایی، سال های خوبی نبود، مدرسه خوب نبود، جذاب نبود و انگار چیزی کم داشت. برای من همیشه چیزی کم داشت.

معلم خوب و مهربانی داشتیم. باهوش بودم و به خیال خودم بیشتر از دیگران سرم می شد، تنها بودم از بس که شبیه دیگران نبودم. خسته می شدم. سر و کله زدن با آن بچه ها که هنوز هم خاله بازی مهم ترین بازیشان بود، باعث می شد احساس پوچی کنم.

تلوزیون و روزنامه ی کیهان در آن سن و سال از هم کلاسی هایم برایم جذاب تر بود، البته نه بخش اخبار سیاسی و تحلیل اجتماعی، اما خیلی بهتر از خاله بازی بود.

من خاله بازی هایم را وقتی کرده بودم که به جای خاله و مادر بودن ، بازی من و زینب ،دوست دوران بچگیم، سنگر بازی بود. خیال نکنید که که ما بچه های دوره ی جنگ و اهل مناطق جنگی بودیم، نه . ما کمی دیر رسیدیم و وقتی آمدیم جنگ تمام شده بود.

سنگر بازی برای من و زینب بهترین بازی بود. می جنگیدیم، اسیر می گرفتیم و حتی گاهی اسیر هم می شدیم. مجروح که می شدیم اغلب پایمان تیر خورده بود، با چفیه ی پدر هایمان که می بستیمش خیلی حس خوبی داشت چون واقعی تر می شد. اسم من علی بود و اسم زینب ... راستش یادم نمی آید، فکر کنم حسین.

بی سیم هم داشتیم و حتی فرمانده . همیشه مهماتمان کم بود؛

_ علی علی حسین!

_ حسین جان به گوشم!

اسباب بازی ما به جز عروسک و خانه سازی و خمیر بازی، چفیه و بی سیم  و گاهی یک تکه از لباس سبز پدرانمان بود. چه عشقی داشتیم. فکر کنم که یک جای بازیمان حتی من شهید شدم و به زینب گفتم:" به مامانم بگو دلم برات تنگ میشه، بیا بهشت همدیگرو ببینیم."

از آن محله که رفتیم یادگاری من یک چفیه ی نو بود که خیلی دوستش داشتم ولای لباس هایم پنهانش می کردم.

نمی دانم چطور به سرم زد که چفیه ام را دیگر پنهان نکنم. یک روز صبح که داشتم می رفتم مدرسه ، چفیه را برداشتم و دور گردنم روی مقنعه ام انداختم. جلوی آینه چه عشقی می کردم، هر گوشه اش تا پایین زانوانم می رسید، چه کیفی داشت.

کوله ام را انداختم  و از اتاق رفتم بیرون. مادرم تعجب کرد اما استقبال گرمی هم کرد. راه افتادیم، در راه مدرسه از این که چرا کوچه ها انقدر خلوت است و کسی نیست که من چفیه ام را نشانش دهم، حرصم می گرفت اما امیدم به بچه های مدرسه بود، به همان عشق خاله بازی ها!

مدرسه که رسیدیم، سریع دویدم داخل کلاس و بچه ها همین طور هاج و واج مرا نگاه می کردند.

_ این چیه؟

_ چفیه ست.

_چی؟

_ چَ فی یه!

زیاد هم بد نبود. بعضی ها انگار داشتند ضریح زیارت می کردند، آرام روی چفیه ام دست می کشیدند و نازش می کردند. یکی از بچه ها می خواست امتحان کند، با کمال خونسردی گفتم :"نه ، مال خودمه، کثیف میشه، زنگ تفریح دستاتو بشور، بعدش میدم دستت."

در باز شد و گل آمد، معلم وارد شد و ما از جا بلند شدیم. یک نگاه سریع کرد و من ناراحت شدم از این که چرا ندید! موقع حضور غیاب هم سرش پایین بود، اما موقع دیدن مشق شبمان تا چشمش به چفیه ی دور گردنم افتاد خیلی تعجب کرد و چیزی نگفت. من که توقع تحسینش را داشتم درست مثل وقتی که کفش هایم یا شال گردنم را تحسین به زیبایی می کرد ، کلی دلخور شدم.

کل روز در حیاط مدرسه و سالن مشغول به خودنمایی با چفیه ام بودم، شاید چون آن موقع گیر آوردنش کار آسانی نبود و برای من مثل یک گنج بی بدیل می مانست.

خانه هم که آمدم پدرم با لبخندش و خوشحالی چشمانش تحسینم کرد، همین کافی بود تا روز های بعد هم باز چفیه به گردن بروم مدرسه. موقع برگشتن از مدرسه کوچه شلوغ بود و من خیلی لذت می بردم.

این روند ادامه داشت تا این که یک روز صدایم کردند دفتر مدرسه، اول چون همیشه به خودم شک داشتم ، اضطراب تمام وجودم را گرفت اما بعد با یک مرور سریع ذهنی به خودم اطمینان دادم که بی گناهم و با تنی لرزان وارد دفتر شدم.

_ سلام، اجازه خانوم ما رو صدا کردین؟

_ برو تربیتی، خانوم کارت داره.

_ چش خانوم، اجازه؟

_ برو

یک نفس راحت کشیدم. معلم تربیتی یا پرورشی چون دقیق یادم نیست، زن جوان و مومنی بود که من را یاد زن هایی می انداخت که در فیلم های جنگی دیده بودم؛ با چادر و مقنعه ی چانه دار. پیش خودم گفتم :"حتما می خواد بهت جایزه بده."

با خیال راحت و سر بالا رفتم و در زدم و بعد از این که او هم اجازه داد وارد شدم. مکالمه ی طولانی ای نداشتیم.

_ ببین عزیزم این چیزی که تو میندازی گردنت ، خیلی چیز خوبیه، اما اصلا جاش نیست که این جا تو مدرسه و تو خیابون و کوچه ،جلوی همه بندازی گردنت. پس دیگه نبینم که انداختی باشی گردنت، آفرین!

داغ کردم و آمدم بیرون، چفیه را آرام از گردنم کشیدم و گلوله کردم و گرفتم در بغلم. پلک هایم گرم شده بود و گلویم سنگین اما نگذاشتم که اشک هایم جاری بشود. احساس حماقت کردم، می خواستم بپرسم پس کجا باید چفیه بیندازم گردنم؟ اما نپرسیدم و رفتم سر کلاس وچفیه را گذاشتم توی کیفم. زنگ را که زدند هیچ کس حتی سراغ چفیه ام را نگرفت، حتی مادرم که بعد ها فهمیدم از دفتر مدرسه با او هماهنگ شده بود.

چفیه ام را که نگاه می کردم، خاطرم تلخ می شد، برایم یک ناکامی شده بود، یک نقطه ی تاریک، یک تذکر انضباطی با درج در پرونده ی مغزم.  خیلی سال می گذرد و من کمی آرام شده ام. گاهی چفیه ام را می اندازم، بیست و دو بهمن، روز قدس، آین آخری ها نه دی، اما هنوز خاطرم تلخ می شود وقتی چفیه ام را می بینم.  صنم یغمایی

پی نوشت : این را صنم یکی رفقای انقلابی ام که در گره هم با ما همکاری می کرد نوشته و برایم میل کرده بود که در وب بگذارمش ..ما هم اطاعت امر کردیم ....

اندر تمسخر جدا سازی مجلس عربستان در رسانه جمهوری اسلامی

سریع نوشت :

واقعا جای تعجب است یک اتفاق خوب هم که می افتد در رسانه های ما به تمسخر گرفته می شود . زمانی این را دارم می نویسم که ۲۰:۳۰به انتها نرسیده است هنوز . ... صرفات جهت اطلاع به تمسخر می گیرد سیستم مجلس عربستاراکه زنان مجلس قرار است در اتاق بغلی بنشینند و اگر هم قرار است نظر بدهند با ویدئو پروژکتور باشد و بعد برنامه ادامه می یابد با این جمله که ماشاالله به این ازادی... و بعد کاریکاتور این تفکیک که بدتر از خود متن بود .... یک لحظه نگران شدم که نکند روزی هم بیاید که مساجدمان را تمسخر کنیم به خاطر این تفکیک ها و این پرده ها که بوی عفاف می دهند ....

یاد زنان مجلس خودمان افتادم یک لحظه یک زن میان ۷۰ مرد دوشادوش .... و صندلی هایی که البته می توانند با فاصله باشند ولی ... و هزار و یک چیز دیگر ... و توصیه های حضرت امام درباره پرهیز از اختلاط و لزوم حرکت به سمت تفکیک فضاهای کاری میان زنان و مردان در حد امکان ...

و جالب تر اینکه اگر یک اتفاق در عربستان افتاده باشد که جمهوری اسلامی باید از آن درس بگیرد همین مساله است ...

برادر عزیز !صدا و سیمای محترم .... ترویج نمی دهی عفاف و دوری از اختلاط را خواهشا تمسخر هم نکن ...