یکسال هم بی کربلا گذشت ...

سائل و سینه زنی ، سیب، سحر، سوره فجر

سوز دل، بهر عزای تو دمادم داریم

 هفت سین کرمت جور همیشه آقا !

ما فقط یک " سفر کرب و بلا "  کم داریم ...!

پی نوشت ۱: (( یا ایها العزیز مَسَّنا و اهلنا الضُر و جِئنا ببضاعه مُزجاة و اَوفِ لَنَا الکَیل و تَصَدَّق علینا ؛ ان الله یَجزِی المتصدقین. ))

پی نوشت۲: هیچ وقت نمی فهمم فلسفه ی سال تحویل را ... اینکه چه اتفاقی می افتد ؟ اینکه چقدر لحظه استجابت است که حالا بخواهیم به هم التماس دعا هم بگوییم ...؟ اینکه آیا من هم عید دارم ؟ آیا واژه اش را درست انتخاب کرده ایم ؟ بهتر نبود می گفتیم تعطیلات نوروز ؟ اینکه چرا ۱۳ روز باید تعطیل باشد ؟ چرا ۱۰ روز نه یا اصلا ۵ روز ؟ اینکه چقدر وقت آدم تلف می شود در این میهمانی های بی سر و ته ؟ و همیشه به این فکر می کردم چگونه می توان فضای میهمانی ها را طوری مدیریت کرذ که آخر عید احساس کنی خروجی داشته است معاشرت هایت ؟حتی گاهی به پک های فرهنگی هم فک کرده ام به جای عیدی ؟ یا حتی سی دی های حاج آقا ! (افسوس که محدودیتهای پرستیژی خانواده نمی گذارد !!!) یکی از راه حل ها هم هوشمندی در تحلیل کنش های افراد است در میهمانی ها که اغلب تکثر عقاید وجود دارد ! به هر حال رفقا به این فکر باشید که از زمانهای تعطیلات بیشترین بهره را ببرید حتی در میهمانی های بی سر و ته ... ( البته وجه صله ارحامی ان محترم ...)

پی نوشت۳: چقدر حادثه داشته ایم امسال ... و بزرگترین آن مصطفی شهید بود ...

پی نوشت۴: انشالله که سال ۹۱ بیشتر از سالهای قبل برای انقلاب حضرت روح الله مفید باشیم ...  .  

پی نوشت۵ : دارم تحقیقی انجام می دهم با موضوع " تاثیر عقاید سیاسی بر سبک زندگی با بررسی موردی و مقایسه ای سبک زندگی " انجمن حجتیه " با " خانواده های مذهبی انقلابی و ولایتی " - دوستان اگر گزاره ای یا داده ای یا کتابی یا ... می توانند کمک برسانند .

پی نوشت ۶: به وجد می اورد این جمله ی استاد طاهرزاده ادم را ...

کسي که دغدغة «حقيقت» ندارد، علي«عليه‌السلام» هم كه حاكم نشد ضرر نکرده‌است...

چقدر قابل تعمیم است به شرایط امروز ما ...

 

باز من دیوانه ام  مستم ...

لحظه دیدار نزدیک است ...

               و  من دیوانه ام ، مستم ..   

                              باز می لرزد دلم دستم ..

                                            باز گویی در جهان دیگری هستم ...

اینبار خیلی هم دستمان خالی نیست ما نسل سومی های بی چاره که حکایتمان حکایت آن اسب سر گشته ی فیلم روز واقعه است ... هر چه می دویم دیر شده است ... نه به روز واقعه رسیده ایم نه به لحظه ی انتقام ... اما دوکوهه ُ ... اینبار برای حسینیه حاج همت عکس برادرمان مصطفی را می آوریم به نشانه ی نسل سومی بودن ... به نشانه ی افسر جوان جنگ نرم بودن ... شاید اولین جنوبی باشد که دستمان خیلی هم خالی نیست ... فتنه ۸۸ گذشته است و دوباره مشارکت ۶۸ درصدی کاممان را شیرین کرده است ...

جنوب دیالمه حال و هوای عجیبی دارد و سینه ی من چه حرف های نگفتنی ... شاید همه چیز به این یکسال بر می گردد نمی دانم فقط حرفها را ردیف کرده ام تا سر در خاک رملی فکه فرو برم و بلند بلند در گوش سید مرتضی فریادش بزنم ... که آقا مرتضی حرفهایت دارد تحقق پیدا می کند هرچند که من همان اسب روز واقعه ام ... هر چند که برادرانم در بحرین مرا می خوانند و من پشت میزهای کوتاه علوم اجتماعی مارکس می خوانم و چند باره بر سر دیالکتیک منفی آدورنو بحث می کنم ...

برای جنوب پارسال این را نوشته بودم به نقل از شما که عالم در گیر حادثه عظیم تحولی است که همه چیز را دگرگون خواهد کرد و این تحول ، خلاف این دو قرن گذشته نه از درون تکنولوژی که از عمق روح مجرد انسان برخاسته است و اما در این یکسال همه چیز تغییر کرده است ... کشورهای اسلامی بیدار شده اند ... کشورهای اروپایی در حال بیدار شدن هستند و چشمان شیعیان بحرین به دنبال دوربین روایت فتح تو می گردند ...

آقا مرتضی سلام و دست مریضاد که جنوب امسالم را به نام تو و به عشق فکه ثبت نام کردم ... برای حرفهای در گوشی در خاک رملی فکه ... برای بیلان کار دادن به شما ... برای مدد گرفتن ادامه راه .... آقا مرتضی قرارمان باشد فکه ... قتلگاه ... من ...  یک دل پر از نگفتنی ها ... و یک رسالت تاریخی که هر چه می گذرد بیشتر شانه هایم را خم می کند ...

و به نیابت از همه ی بچه های گره که بوی آوینی می دادند : قربون مرام و معرفتت و قربون شهودت که به همه ما امید می دی ...

السلام علیک یابن روح الله ...

پی نوشت 1: حلالمان کنید اگر قصوری بود /  شاید انشالله برنگشتیم ...  

پی نوشت۲: سومین جنوب ... سومین جنوب ... و می گویند تا سه نشود ...و من امید به این سومی دارم بعد از غرب ... بعد از سومار ... بعد از میمک ... اگر اینم سومی هم به باد برود وای بر من که چقدر باخته ام ... چقدر تباه شده ام در این سیاهی شهر ...

پی نوشت۳: مادر خانواده من باب نگرانی های مادرانه یک بسته بیست تایی ماسک می گذارد که مبادا خاک رملی فکه ریه ام را خاکی کند ... برادر خانواده که مشغول بستن پک های جنوب است می گوید : واقعا اگر تا جنوب بری خاک فکه نخوری تا آخر سال نفس کم نمیاری ... ؟ و من یادم رفته بود که هنوز از هوای شما تنفس می کنم .... و یادم رفته بود که چرا به اسفند که می رسم اینقدر به نفس نفس میافتم ..

پی نوشت ۳: می خواستم در مورد رکب خاتمی به برادران و خواهران اوپوزوسین بنویسم که کارها مجال ندادند فقط همین بس که : دوستان فهمیدند سر قبر کی دارن فاتحه می خونند ... به هر حال مرده و حرفش آقا محمد خان که گاهی قاجار می شود و گاهی خاتمی ... البته نظام لنگ یه رای شما هم نبود اگر نمی دادی آقا محمد خان!!!!

پی نوشت ۴: هر کس به طریقی دل ما می شکند ... ای کاش دعواهایمان را به این محیط بی در و پیکر مجازی نکشیم رفقا ... چقدر خوب است جرات رو در رو حرف زدن ... چقدر دیوانه می کند مرا این پشت سر حرف زدن ها ... چقدر بیزارم از این حاشیه ها ... چقدر این روزها متن را فراموش کرده ایم ... چقدر بچه شده ایم ... چقدر یادمان رفته است قرار بود امید امام زمان باشیم کف دانشگاه ... چقدر معنای کار تیمی را نمی فهمیم و اینکه در کار چه بخواهبم چه نخواهیم یک نفر باید ولایت داشته باشد ... چقدر می خواهیم هن نواقص العقول را پنهان کنیم ... چقدر می خواهیم ادای مردها را در بیاوریم ... رفقا حواسمان نیست و کم کم داریم فمنیست می شویم ... سخنرانی "نقش  پنهان زن " حاج آقا پناهیان را چند باره گوش کنید ( البته مکمل اش سلسله مباحث "انقلابی بودن" است ها جهت فهم درست قضیه )... چقدر این روزها به همه چیز بی اعتماد شده ام ...

پی نوشت ۵: سر فرصت درباره انتخابات و مناظره ی پر شور و هیجان دانشکده و حرفهای بی در و پیکر علی مطهری خواهم نوشت ... و یادم نخواهد رفت .