کجاست خانه من؟ هر چه هست اینجا نیست ..
استاد می پرسد : نسبت موج و دریا چیست ؟ تمام موجها با چه چیزی پر شده اند ؟ شما با چی پر شدید ... ؟
بار و بندیل آشفتگی های ذهنی این مدت را جمع میکنم و با یک بقچه ی محکم گره زده تصمیم می گیرم کمی وارد خود خود خودم بشوم ... آدم باید گاهی و البته هر از چند گاهی همه چیز را از ذهنش پاک کند ... حرفها را . ادم ها را . اتفاقات را . نگاهها را ... و بشود، خودش و جهان . بشود جهان و خودش . خودش را عمودی تعریف کند . داریم می پوسیم در این جهان افقی ...
استاد می گوید وجود انسان سه لایه دارد : 1 - علم 2- میل 3- تصمیم و اینها در اولویت نسبت به هم هستند . در واقع علم دایره اش گسترده تر از میل است و میل گسترده تر از تصمیم . .. حالا سوال اینجا است که چرا می دانیم ولی میل نداریم ؟ چرا میل داریم، تصمیم نمی گیریم ؟ یا اینکه راحت تر بگویم، عمل نمی کنیم . جواب را از سید مرتضی میپرسم .. می گوید یقین ... دانسته هایمان سواد است ... سود است ... سیاه است ... یقین نداریم به آنچه می دانیم ...
این را در این مدت بیشتر از همیشه تجربه کرده ام ... پای تصمیم زندگی ات که می شود تو می شوی یک طرف و همه ارمانهایت یک طرف ... همه ی ادعا ها ... همه دغدغه ها . انگار قرار می شود خودت باشی عریان تر از همیشه مقابل خودت ... بدون هیچ نقابی . بدون هیچ تصویر ایده آلی . قرار است تصمیم آخرت را بگیری ... تناقضات عمل و نظر این زمانها انسان را دیوانه می کند ... ! عقلت محاسبه می کند .. دلت تصمیم می گیرد و خودت در این میان هیچ اختیار و قدرتی نداری !!!
تمام " جنگ جنگ تا پیروزی" می شود یک شعار احساسی و حالا دیگر همه این حرفها به درد ویترین زندگی ات می خورد ... آه ای دوکوهه ای مدینه ی فاضله ی سید مرتضی .. من کجا و ضجه های " ظلمت نفسی " های حسینیه حاج همت کجا ... ؟! همه اش حرف بوده ... همه اش شعار بوده ... برزخ زندگی ات همین جا است ... قرار می شود سبک زندگی ات را انتخاب کنی . یا زنگی زنگی . یا رومی رومی . همه ی گزینه ها هم روی میز است و فقط باید دست دراز کنی . آنوقت ببین دیگر رویت می شود با سید مرتضی چشم در چشم شوی ؟ به قول گلشن، این بچه ی دانشگاه شریفی دوست داشتنی : هی ... هی ... معلوم هست داری چیکار می کنی ؟ اصلا مشکل قریب به اتفاق بچه حزب اللهی ها هم همین است ... بعد از مدتی دغدغه هایشان شخصی می شود ... به قول شریعتی ادم ها تا وقتی تک و تنها هستند انقلابی اند چون چیزی برای از دست دادن ندارند ... تعلقات ندارند . دست و پایشان بسته نیست .... جهانشان وسعت می یابد ... در واقع اجازه دارند جهانشان را وسعت بدهند و کسی مدام به این وسعت افسار نمی زند ... کسی مصلحت اندیشی نمی کند برایشان ... میتوانند بی گدار به آب بزنند ... می توانند حتی یک روز صبح تصمیم یگیرند کارهای عجیب و غریب بکنند ... مثلا همه دار و ندارشان را بدهند به اولین فقیری که می بینند و بعد از دور بنشینند و از لبخند های او در دلشان قند اب شود بدون اینکه به فکر این باشند که باید برای خرید خانه یا خرج و مخارج زندگی به هزار نفر جواب پس بدهند ... / هی ... هی ... باید خودت را در خودت مدتی حبس ابد کنی ... تا تکلیفت معلوم شود ... وقت انتخاب است و هیچ کس با تو شوخی ندارد و وقت تنگ تر از همیشه ... نمی خواهم حس خدا انگاری ام باز سر بزند ولی به قول علی غلامی : در جهان خلقت همه چیز به بچه شیعه، چه ...! بر وزن این سوال که می گویند به تو یا به من چه ؟ همه چیز به من ربط دارد و به تصمیم من ... به انتخاب سبک زندگی ام ... به انتخاب هایم ... چمران باید بین زندگی آمریکا و جنوب لبنان انتخاب میکرد ... بین همسرش و بچه های بی سرپرست جنوب لبنان ... بین زندگی انقلابی و زندگی غیر انقلابی ... بین آسایش و آرمان ... دوستی می گفت : اون چمران بود ... !!! من فلانی ام ...
اما من باید انتخاب کنم ... !
من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش
لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم ....
پی نوشت1 :
چند روزی است مدام یاد این دیالوگ فیلم دل شکسته می افتم ... " بعضی اتفاقات فقط توی جهان سوم می افتد ... ! " البته استثنا هم دارد !( نکته سنج ها می فهمند .)
پی نوشت2 :
احساس سوختن به تماشا نمی شود
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم ...
همه امیدم به فاطمیه است و هیئت کوچک دانشجوییمان ... خدا حفظ کند خادمانش را که ادم حسادت می کند به اخلاصشان ... خدا قوت و التماس دعا .
( من پشت پرچین بهشت كوچكم دیدمهیزم به دوشان جهنمهای عالم را
ماهم هلالی میشد و من در حلولی سرخ
میدیدم آغاز محرمهای عالم را.... )
...وقتی که فریاد در گلو میشکند