«این النّبأ العظیم؟»، گشتیم هلاک....

تا به حال شده یهو احساس بی صاحبی کنید وسط مترو ...؟
وقتی خبر نسل کشی میانمار را برایتان کسی اس ام اس کرده باشد ...
بین یک مشت آدم حلزونی، که دارند تو را هم می بلعند و مثل خودشان می کنند ؟ آنقدر که بزکهای زندگی ات همه جای زندگی ات را پر کرده اند، و بدتر از همه این است که بعد از آن مواجه شوی با دو تا بهایی که دارند تبلیغ میکنند ؟؟؟؟؟ (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل) و تو یک دفعه به خودت می آیی و می بینی که انگار چشمهات توان نگه داشتن این همه اشک را ندارد ....؟ شب قبلش هم اگر بی بی سی و اینها دیده باشی دیگر ظرفیتت پر شده است به اندازه کافی از این همه مظلومیت اسلام ... !!! خانم بقلی با تعجب نگاه می کند و می پرسد ؟ ببخشید اتفاقی افتاده ؟ و من که مانده بودم چگونه باید بحث را از دست این بهایی ها در بیاورم سریع شروع به توضیح کردم که بوداییی های میانمار فلان کردند و .... . گوش آدم ها هی تیز تر می شد ... و بهایی ها هم وارد بحث شدند که تقصی خود اسلام است که کار را به اینجا می کشاند ... و من هم که تجربه رفاقت با چند بهایی را داشتم کلی فکت ضد و نقیض از حرفهای دین خودشان آوردم و بحثمان تقریبا به جاهای خوبی کشید ولی دردناکی قضیه آنجایی بود که عده ی کثیری از آدم های مترو فقط شنونده هایی ساکت بودند و ککشان نمی گزید از اینکه دو بهایی دارند همه ی ارزشهای دینی شان را زیر سوال می برند . قضیه شبیه به میدان بکس شده بود . دو نفری روی سر من خراب شده بودند و انگار خداوند شده بود زبان و فکر و اصلا خود من ... یعنی اصلا من نبودم ... تا ساعت ها داشتم به این فکر می کردم که با این اسلام های بی خطر چه دردی را می شود از جهان اسلام دوا کرد ؟؟
نمی دانم، بعد از شنیدن خبر چه باید بکنم ... ؟ دستم به کجا می تواند برسد ؟ حال روزهایی را دارم که غزه محاصره بود ؟ حس ناقصی داشتم . حس آدمی که دستش به هیچ جا نمی رسد مگر دعا ...
بد تر این است که تلویزیون را روشن کنی تا خبر دقیق بگیری دارد چه می شود در میانمار بعد با لودگی های آقایان اخبارگو روبرو شوی و سیاسیونی که همچنان دارند دنبال آقایان بوق می گردند،و سیاسیون دیگری که نگران افتتاح پروژه های ناتمامشان قبل از انتخابات ریاست جمهوری هستند برای هدفی خیر خواهانه ؟؟؟!!! و این وسط یک نگاه عاقل اندر سفیه به خودت می اندازی و تلویزیون را خاموش می کنی در حالی که حس خفگی یا تنگی نفس عرصه را بر تو تنگ کرده است ...
«مَنْ اَصْبَحَ لا یَهْتَمُّ بِاُمورِ الْمُسْلِمینَ فَلَیْسَ مِنْهُمْ وَ
مَنْ سَمِعَ رَجُلاً یُنادى یا لِلْمُسْلِمینَ فَلَمْ یُجِبْهُ فَلَیْسَ
بِمُسْلِمٍ:
هر کس صبح کند و به امور مسلمانان همّت نورزد، از آنان نیست و هر کس فریاد کمک خواهى کسى را بشنود و به کمکش نشتابد، مسلمان نیست».
كافى، ج 2، ص 164، ح 5.
قائدنا الخامنه ای:
اينجا، آن مرز بين زن و مرد وجود دارد. معناى آن مرز هم اين نيست كه زنان و مردان در يك محيط تحصيل نكنند، در يك محيط عبادت نكنند، در يك محيط كار نكنند و در يك محيط خريد و فروش نكنند - كه اين قبيل موارد، فراوان است - بلكه معنايش اين است كه حدّ و حدودى در اخلاق معاشرتى خودشان قائل باشند. و اين كار بسيار خوبى است. زن در اينجا حجاب خودش را حفظ مىكند. مردم ما چادر را انتخاب كردهاند. البته ما هيچ وقت نگفتيم كه «حتماً چادر باشد، و غيرچادر نباشد.» گفتيم كه «چادر بهتر از حجابهاى ديگر است.» ولى زنان ما مىخواهند حجاب خودشان را حفظ كنند. چادر را هم دوست دارند. چادر، لباس ملى ماست. چادر، پيش از آنكه يك حجاب اسلامى باشد، يك حجاب ايرانى است. مال مردم ما و لباس ملى ماست. خانمهاى باسوادِ مسلمانِ مؤمنِ درسخوانى كه يا مشغول تحصيلند و يا در دانشگاهها بهترين علوم را دربالاترين مدارج تدريس مىكنند، زيادند و اين براى نظام اسلامى مايه افتخار است. خانمهايى هستند كه بحمدللَّه بالاترين تخصّصها را در پزشكى و در علوم گوناگون - در زمينه علوم انسانى، در زمينه علوم تجربىو در زمينه علومِ گوناگونِ ديگر دارند. خانمهايى هستند كه در زمينه علوم دينى پيشرفت كرده و به مراتب بالا رسيدهاند. يك روز يك خانم بزرگوار در ايران - در اصفهان - بود، به نام «بانوى اصفهانى(4)» كه خانم بسيار عالىمقامى بود. مجتهده و عارف و فقيه بود. اما فقط او بود. امروز، بحمداللَّه دختران جوانى كه در آينده نه چندان دور به مقامات عالى علمى، فقهى و فلسفى مىرسند، بسيارند. اينها افتخار نظام اسلامى هستند؛ و پيشرفت زن يعنى اين.
...وقتی که فریاد در گلو میشکند