با حسین باید آغاز کرد ....

رو نوشت1 :    استاد پناهیان - دانشگاه امام صادق .

مهمترین پایگاه دین ما فطرت است. اگر فطرت نبود، معنا نداشت که خداوند به پیامبر بفرماید: «تو فقط تذکر دهنده هستی؛ إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ»(غاشیه/21) این تذکر به دلیل وجود فطرت است. وقتی به نگاه عرفانی مرحوم شاه‌آبادی (استاد عرفان حضرت امام) توجه می‌کنیم می‌بینیم که پایگاه نگاه ایشان به عالم معرفت، فطرت است و تکیۀ اشان به فطرت انسان‌هاست. اصلاً حضرت امام(ره) نیز با تکیه به فطرت انسان‌ها انقلاب کرد. اینکه همه می‌گفتند این انقلاب به ثمر نمی‌رسد، ولی امام محکم ایستاد و گفت که می‌شود، به این دلیل بود که امام به فطرت مردم تکیه داشت. دیگران به ظاهرِ رفتار مردم و احساسات سطحیِ آنها نگاه می‌کردند، ولی امام به فطرت مردم نگاه می‌کرد. فطرت پایگاه اصلی دین ماست و پیامبران کاری جز بیداری و شکوفایی فطرت ندارند. این فطرت است که ما را به خدا ملحق می‌کند. و به خاطر همین فطرت است که اگر کسی مرتد شد، تحت شرایطی باید اعدام شود، چون فقط با رذالت و خباثت بسیار زیاد می‌توان این فطرت را لگدمال کرد و به ارتداد و کفر رسید.

رونوشت2:

امروز راه برقرای ارتباط با مردم عالم، زبان فطرت است و گویاترین زبان فطرت «حسین(ع)» استراه ارتباط برقرار کردن با مردم عالم، گزاره‌های علمی نیست، راه اول زبان فطرت است و گویاترین زبان فطرت، «حسین(ع)» است. همان کاری که حسین(ع) با خودِ ما انجام داده و ما را در این مسیر معنوی قرار داده است.

نوبت جهان‌گیر شدن اسلام است و با حسین(ع) باید آغاز کرد...

من نوشت : دوستان پیگیری کنند این بحث را حتما ... در صحیفه حضرت امام و کتاب چهل حدیث ایشان می شود رگه های عجیبی از تاکید حضرت امام بر فطرت را مشاهده کرد ... بسیار جای تحلیل و کار دارد این بحث ...

جلد 21 صحیفه امام خمینی - صفحه 327 : چون می خواعیم جهانی شویم باید هم زبانی جهانی داشته باشیم که آن هم فطرت است ...استاد ما می فرمودند هر که مساله فطرت را بفهمد حجت بر او تمام می شود ... جمله عجیبی است این ... دوستان مشتاق به نامه عرفانی حضرت امام در جلد 1 صفحه 8 صحیفه رجوع کنند .

لطفا نکاتی که به نظرتان مهم آمددر ذیل این مبحث به بنده هم انتقال دهید  ... 

از گریه های توست اگر گریه میکنیم

ای روضه خوان گریه ی " ابن شبیب " ها ...

المومن یحتاج الی توفیق من الله ...

پی نوشت1/ راهنمایی که بودم حدودای دوم و سوم بود یک دوست مسیحی داشتم که بعدها مسلمان شد، اکثر زنگهای تفریحمان با هم می گذشت، به بحث . یکبار از من پرسید که چرا مسلمان شده ای ؟ اسلام برای تو چه جذابیتی دارد ... آن وقت ها بود که داشتم کتاب حسین وارث آدم مرحوم شریعتی را می خواندم، نگاهی کردم و گفتم حضرت اباعبدالله ... سحر نگاهم کرد و گفت چی ؟ گفتم من مسلمانم چون حسین (ع) مسلمان است .... محرم آن سال چند باری سحر را کشاندم هیئت، او عاشق آدم های بزرگ بود ... اولین حرفش بعد از هیئت: چرا شما اینقدر گریه می کنید؟ به نظرت این کارها غیر منطقی نیست برای یک اتفاقی که سالها پیش افتاده ...؟

بگذریم از ما بین این روزها که چه شد ... آخرین حرفش شب تاسوعا : زنگ می زنم، مادرش گوشی را بر می دارد، بعد از سلام و علیک وقتی می پرسم سحر کجاست می گوید، دارد در اتاقش رمان می خواند و گریه می کند / گوشی اتاقش را بر می دارد ... گریه امانش نمی دهد ... دارد لهوف می خواند ...  پشت سر هم می گوید ... من عاشق حسین شما شده ام ...

بعدها سحر راهی آلمان شد و دیگر خبری ندارم که کجاست فقط آخرین بار از یکی از دوستان شنیدم که در یک مرکز اسلامی عضو است ازدواج کرده با یک پسر مسلمان به نام حسین ... ان الحسین سفینه النجاه ...

حاج آقا می گن بچه هیئتی باید یارگیری کنه ... امسال محرم نذر کنید دو نفر رو هیئتی کنید ... بعضی اتفاق ها فقط تو این ماه میافته رفقا  ... یار گیری کنید ...

پی نوشت 2: نمی دانم چرا ولی امسال بیشتر از همیشه از کوفی شدن می ترسم ... کار سختی است، در این گردونه آخرالزمان کوفی نشدن ... امام فروشی نکردن ... این بار برای خودم زار می زنم . انگار وقف نامه هایمان آبکی شده اند ... انگار باید دوباره از نو بنویسیم ... اینبار با جزئیات ...

پی نوشت3 : سخنرانی حاج اقا پناهیان / با موضوع:سبک زندگی کجای دین ماست؟/           مسجد دانشگاه تهران

پی نوشت4 :بزرگی گفتند : محرم ها باید جمع و جور زندگی کرد ..روز واقعه نزدیک است .محتاج دعا هستم ...

پی نوشت5 : کربلای امروز - غزه - لبیک یا حسین ...

ثواب همه روضه ها و اشک هایمان در این دو ماه برسد به روح امام روح الله ....

اندازه تمام نفس های خسته ات
مادر به ما نفس بده تا نوکری کنیم ...

وگلین من دو - سه بار انقلاب کن ....

تک نوشت : از دانشکده ی علوم اجتماعی بدون دکتر کچوییان متنفرم ......... همین .

این را امروز بیشتر از قبل احساس کردم . وقتی یکسری ورودی با استعداد می بینی که دارند می پلکند در دانشکده یاد روز دوم ورودی بودن خودت می افتی، روز اول به دلیلی فیلم دعوای دم اتاق دکتر را دوستی برایت می گذارد و قضیه را تعریف می کند برای تو سوال می شود که دکتر کچوییان کیست و چرا عده ای اینقدر باید دشمن خونی اش باشند .... دو روز بعد وارد اتاق بسیج می شوی و می بینی دوتا از بچه ها دارند سر مرگ جامعه شناسی حرف می زنند ... خودت را مثل یک ورودی بی سواد می اندازی وسط که آدم حسابت کنند و از قضا کارت می گیرد . چهارشنبه بود اگر اشتباه نکنم . و شاید فلسفه علوم اجتماعی ... دستت را می گیرند و بی مقدمه می برندت سر کلاس. کلا هیچ چی از کلاس نمی فهمی ... به جز یک حس خوب ... و یک مشت وازه پرتاب شده ... و سرگیجه ناشی از تحرک بیش از حد استاد ... تازه می فهمی قضیه جدی است ... چند کتابی برای فهم کلاس، رفقای بزرگتر معرفی می کنند که برو بخون و بعد دستت را میگیرند و می برندت هی کانون اندیشه که کچوییان هی سخنرانی میکند که تو هی بشنوی ... دو سه هفته بعد با یکی از رفقایت که حالا دیگر جذب جامعه فرهنگی شده بود می نشینی به بحث . از همان ابتدا بچه عمیقی بود . بحث می شود سر کچوییان دعوتش می کنم که با هم برویم فلان همایش که کچوییان سخنرانی دارد. می گوید می دانی کچوییان مخالف جامعه شناسی است ، ... ساعت ها بر سر نظر کچوییان بحث می کنیم ... ( نکته اینکه هنوز هیچ کداممان هیچ چیزی نه از جامعه شناسی می دانستیم نه از دکتر و نه ...) اینگونه می شود که کمی تا قسمتی یک ورودی وارد نزاع های جدی جامعه شناسی می شود ... آدم ها را می شناسد ، مثلا فوکو می خواند که بفهمد آیا واقعا کچوئیان دارد فوکویی فکر می کند؟ ( و حتی بعد تر می رود از خود استاد می پرسد که فرق شما با فوکو چیست ... بگذریم از جواب استاد ....) بعد می رود غرب شناسی بخواند و بعد .... کتابهای دیگر، اینگونه یک استاد جریان ساز می شود و منشا برکت و اثر و جنب و جوش در دانشکده ... و حتی صاحب سبک . برد بسیج که خالی بماند کاری ندارد که ورودی باشی یا نه ، با عصبانیت وقتی از کنارت رد م یشود می گوید چرا این برد به روز نمی شود؟!  حتی حس خوبی که مدتی است تجربه نکرده ایم،  اینکه نماز مغرب ها را به استادی اقتدا کنی که از کفریات به نماز پناه می برد ... اینگونه تو عاشق دانشکده می شوی ... عاشق رشته ات ... حتی درس می خوانی که نمره خوب بگیری که مبادا استاد ناراحت بشود!!! علقه نظری ( هرچند دست و پا شکسته ) پیدا می کنی . روابط ات شکل می گیرد ... ساعتهای سلف و نمازخانه و اتاق بسیج نشستن ات به بطالت نمی گذرد ... اینگونه یک آدم می شود منشا اثر ... (شاید حتی قوت علمی دانشکده - قوت علمی بچه های آن دوره ها در هر دو جناح به همین مساله بر می گردد.) 

 

امروز از دانشکده متنفر شدم در لحظه ... و دلم برای این ورودی ها سوخت ... 

نکته : من باب حفظ موضع عدالت عرض می کنم : این به معنی نفی برکت حضور دکتر کلانتری و حاج آقای پارسانیا نیست ها ...


ما و "دعای جامعه" و دست التماس

آقاشما و "جامعه"ی ما که مبتلاست ...

سبك زندگی تابع تفسیرمان از زندگی است

                                                              قائدنا ...
رفتار اجتماعى و سبك زندگى، تابع تفسير ما از زندگى است: هدف زندگى چيست؟ هر هدفى كه ما براى زندگى معين كنيم، براى خودمان ترسيم كنيم، به طور طبيعى، متناسب با خود، يك سبك زندگى به ما پيشنهاد ميشود. يك نقطهى اصلى وجود دارد و آن، ايمان است. يك هدفى را بايد ترسيم كنيم - هدف زندگى را - به آن ايمان پيدا كنيم. بدون ايمان، پيشرفت در اين بخشها امكانپذير نيست؛ كارِ درست انجام نميگيرد. حالا آن چيزى كه به آن ايمان داريم، ميتواند ليبراليسم باشد، ميتواند كاپيتاليسم باشد، ميتواند كمونيسم باشد، ميتواند فاشيسم باشد، ميتواند هم توحيد ناب باشد؛ بالاخره به يك چيزى بايد ايمان داشت، اعتقاد داشت، به دنبال اين ايمان و اعتقاد پيش رفت. مسئلهى ايمان، مهم است. ايمان به يك اصل، ايمان به يك لنگرگاه اصلى اعتقاد؛ يك چنين ايمانى بايد وجود داشته باشد. بر اساس اين ايمان، سبك زندگى انتخاب خواهد شد.


پی نوشت 1:

احرام بسته ای به قصد زیارت در نقطه ی صفر مرزی عشق . انگار اعزام شده ای ، قرار است چند روزی پالایش ات کنند و بعد با رسالتی دو چندان برگردانندت به همین نقطه که ازآن شروع کرده ای ... حواست را جمع کن ... خوب ببین ... خودت را در دستت بگیر.. برای همه ی آنهایی که نیستند دعا کن ... رفقا را راهی می کنی و چشم می دوزی به همه خاطراتی که دفن کردی در ارتفاعات میمک و سومار ... تقدیر این است که اینبار از راهی دور تر از نقطه صفر مرزی عرفه بخوانی ... این هم حکمتی دارد ... خدا پشت و پناه هر کس که می رود ...

پی نوشت2:

یکی از جاهایی که می شود ادم بیشتر به سبک زندگی اش فکر کند اردوهای غرب و جنوب است ... یا کلا مناطق جنگی است ... رفقا توجه به سبک زندگیتان کنید ... مقایسه کنید . متر کنید فاصله تان را ...