فقط به خاطر چشم دوستان 000

 

چی کنیم که در این دنیا که هر هرکس به کسی بند است

ما هم به دوستانی بندیم که بعضا از نون شب هم واجب تر اند .

البته که این وابستگی از جنس حب الدنیا نیست ُ چرا که این دوستان من را ازحب خودمان دور

می کنند و  کراراْ یاد آور می شوند که تو هیچی نیستی و با این الفاظ مدام تو را از حب خودت که

اتفاقا هیچی هم نیست جدا می کند چه برسد به حب دنیا !!!

از کودکی مادر خانواده یک محک به من داد برای دوست یابی که البته بعدها که بزرگ شدم دیدم مثل

بقیه چیز ها از خودش نگفته بود و حساب و کتابی داشت : که دوست خوب دوستی است که تو را به

یاد خدا بیاندازد ۰ و با این تفاسیر از آنجایی که دوست نداشتیم به چشمان این دوستان واجب تر از نان

شب  اسیبی وارد شود این لباس شب ( به تعبیر دوستان ) را عوض کردیم  !       

از دوستانی هم که نور زیاد صفحه چشمشان را اذیت می کند خواهش می کنیم مدتی

از عینک آفتابی استفاده کنند تا کم کم چشمشان عادت بنماید ... .

حلقه ای بر گردنم افکنده دوست ۰۰۰۰

زن و اصحاب روشنگری ؟! از ابتذال تا تولید اندیشه ...

در شهر های بزرگ و پیشرو سالن ها سر بر آوردند ووجود آنها حکایت گر زندگی فعال روشنفکری و فرهنگی در آن شهر ها بود .

در فرانسه قرن 18 هر چقدر  نفوذ زنان در دربار بیشتر می شد به عنوان ملکه – ندیم یا معشوقه ، نفوذشان در سالن ها بیشتر می شد . به لحاظ فکری سالن ها ملجائی بودند برای برنامه ها یا اندیشه هایی که در دربار نا مطلوب و مخرب دانسته می شد . مثلا وقتی ولتر به خاطر دیدگاه انتقادی اش در دربار لویی پانزدهم عنصر نامطلوب شناخته شد ، مادام ژوفرن در سالن خود از انها استقبال کرد . کانون توجه همه سالن ها جلب مردان بود منزلت و قدرت مردان به آنها حق تقدم می داد و زن سالن دار چنان چه می توانست مردان برجسته را به مهمان خانه خود بیاورد ،اسم ورسمی به هم می زد . در واقع به نوعی سالن ها علاوه بر این که محل هایی برای هم اندیشی و گرد هم آیی بود کارایی دیگری نیز پیدا کرده بود در عصر روشنگری اگر چه زن وارد جامعه شده و دیگر مانند زن سنتی در محدوده و چارچوب قرار ندارد ولی غافل از این است که تنها قالب عوض شده و محتوا همان است . البته از منظر منزلت اجتماعی ای  که  هنوز کسب نشده ! در واقع زنان عصر روشنگری در یک توهم رهایی فرو رفته بودند غافل از اینکه  همچنان خدمتکاری برای  رشد و وسیله ای برای لذت مردان هستند . همچنان که می بینیم در اخر هم مردانی که در این سالن ها رفت و امد می کردند و مورد حمایت زنان سالن دار و کمک انها قرار می گرفتند که همان مردان روشنگری بودند ، اثاری خلق کردند که در آن یا زنان نادیده گرفته می شدند یا همان دیدگاه سنتی درباره انها اتخاذ می شد .

در عصر روشنگری  ، آنان از حقوق آدمهای معمولی – بردگان – یهودیان – کودکان و حتی حیوانات دفاع کردند و خواستار تغییر شدند ولی نسبت به حقوق زنان بی تفاوت بودند و در عوض کهن ترین سنت های به ارث رسیده درباره زنان را تائید می کردند . در واقع از زنان سالن دار استفاده های خود را بردند سپس چشمشان را به روی خدمات و کارهای آنها بستند . اما علت این نوع برخورد را بیشتر از اینکه  در اصحاب روشنگری جستجو کنیم باید در برخورد زنان سالن دار دقت کنیم  که به نوعی  معنای حضور در جامعه را اشتباه متوجه شده بودند و فعالیت اجتماعی را با هرزه گی و دلالی محبت و... اشتباه گرفته بودند . و این نوع برخوردها بود که باعث شده بود که مثلا کسی مثل جان لاک که تاثیر زیاد و عمیقی بر اندیشه روشنگری دارد می گوید : زنان دارای ازادی طبیعی نیستند و انها باید تابع باشند . یا مثلا هیوم حکومت زنان را پایان فرمانروایی خیر می دانست .

و به همین دلایل و بد بینی اصحاب روشنگری به فعالیت های اجتماعی زنان – به تدریج و با پیگیری های آنها فعالیت های سیاسی زنان در سال 1793 غیر قانونی اعلام شد و مردان سیاست مدار و روزنامه نگار و فیلسوف و... نفوذ زنان را خواه جمهوری خواه باشند خواه سلطنت طلب محکوم کردند .... . ؟!

 

و اما وقتی به  جا یگاه زن در اسلام  و فلسفه حجاب در اجتماع بر می گردیم ، تازه متوجه می شویم که اسلام از زن در چه جایگاه و منزلت اجتماعی ای یاد می کند و بر ای او چه شان والا و بزرگی متصور شده است . برابری را در تقوی می داند نه در جنسیت و می فرماید که همه انسانها را ازاد افریدیم و کسی را بر کسی ارباب نکردیم و امادر این نظام برابر تبعیت از همسر هم که مد نظر لاک و هیوم و دیگر فلاسفه بود نیز وجود  دارد اما نه به معنای بردگی و بندگی و برتری طبیعی یکی بر دیگری و اسارت ذاتی  زن در برابر مرد  . بلکه این تبیعیت  در غالب یک حقوق متقابلی قرار دارد  که زن بر عهده مرد دارد و مرد بر عهده زن و هردو به یک اندازه در حقوق خود محق هستند . با این تفاسیر که تازه گوشه ای از نظام روابطی و تعاملی میان زنان و مردان ، در اسلام  . نمی دانم اگر اصحاب روشنگری  این ها را می دانستند باز هم اینگونه حکم می کرند ؟! 


پی نوشت : ۱- جهت لبیک به توصیه یکی از دوستان -که لطفشان همیشه شامل حال است (ز-ش)-    من باب انعکاس مطالعات تابستانی - تصمیم گرفتیم کمی مفید واقع شویم و خمس مطالعاتمان را ازطریق این فضای مجازی پرداخت کنیم  .

 

۲-از کتاب : روشنگری و تکوین علم اجتماعی - پیتر همیلتون ( البته با حاشیه و ... از این حقیر که خواندن این متون بعضا الحادی بدون نقد و رویکرد انتقادی بعضا می تواند بی فایده باشد و تنها ذهن را آشفته کند .... )

 

۳- نیاز مند حاشیه شما دوستان عزیز هم هستم ...

 

ابن خلدون

 استاد معتقد بود که بنیان گذار جامعه شناسی نه دورکیم است نه کنت و نه ... جامعه شناسی را هم قبل از همه یک مسلمان پایه گذاری کرده به نام ابن خلدون .و هر جلسه این را قید می کرد که نکند یادمان برود. ما هم خوشحال از اینکه بالاخره در این اشوب اندیشه روزنه امیدی پیدا کرده بودیم و فکر می کردیم که خوب پس خیلی راحت تر می توانیم به تولید و بومی سازی و .. برسیم و اینقدر ها هم که نقل می شود الحادی نیست این علم بالذات مدرن (البته نگارنده هنوز به یقین در این باره نرسیده )...

ترم بعد به برکت کلاس متفکران اجتماعی مسلمان مجال پیش امد تا قسمتی از مقدمه ابن خلدون را بخوانیم و ان وقت بود که تازه فهمیدیم همه چیز از کجا آب می خورد و اصلا این نگاه پوزیتیویستی از کجا آمده و الی آخر . البته باید قید شود که این ها دلیل بر بی اهمیت شمردن نظریات او یا کار عظیمی که در دوران خود کرد ، نیست .

چکیده ای از مقدمه ابن خلدون را در زیر اوردم که البته برای شناخت اجمالی مفید است

محیط اجتماعی او

جامعه ای که ابن خلدون در ان ظهور کرد از هر اجتماع دیگر در هر عصر دیگر اماده تر بود . قرن 17هجری (13میلادی) قرن اشوب ها و اغتشاشات است  قرن 8هجری (14میلادی ) عصر ابن خلدون فرا رسید در حالی که بلاد عرب به علت حوادث متوالی با بحرانی سیاسی و فرهنگی دست به گریبان بود . و از انجا که زندگی او در اندلس و مغرب و مصرسپری شد ،خود او بهتر از هر کس دیگرمی تواند مارا از علت آن تطورات ودگرگونی ها اگاه سازد .

سلطان محمد بار دیگر می خواست پادشاهی از دست رفته خود را فراچنگ اورد ، ابن خلدون را به وساطت برگزید . وضع اندلس در این ایام بسیار متزلزل بود و ابن خلدون همه را به تامل می نگریست ودر عوامل سقوط و روی کار امدن دولت ها می اندیشید . در ان زمان در مغرب نیز پراکندگی و اشوب بود و دولت ها از پی یکدیگر سقوط می کردند .  

مقدمه ابن خلدون

ابن خلدون مدتها گرفتار مشاغل گوناگون بود در بسیاری از حوادث با سلاطین ان دیار همراه و همقدم بود . دوران متفاوتی از دولت ها دید سپس از سیاست کناره گرفت خلوت گزید و ثمره تجارب خود را در کتاب مقدمه خود که سبب کسب اشتهار علمی او شد به ودیعه نهاد این کتاب از زندگی جوامعی حرف می زند در عصری پر از جنبش ها و تطورات فکری و سیاسی ،عصری پر از انقلابات و کشمکش ها ،عصری که مسلمانان از ان پس رود به قهقرا نهادند واروپاییان راه تعالی و ترقی در پیش گرفتند . مقدمه کوششی است در راه نقد تاریخ و حمله به مورخان دیگرکه در روایات و خرافات به نظر انتقادی نمی نگریستند . ابن خلدون می خواست برای تمییز میان خطا و صواب در اخبار قواعد ثابتی کشف کند و وسائلی بدست اورد تا مورخ را به شناخت صحیح و دقیق حوادث یاری دهد . جنبه مهم مقدمه جنبه ی تحلیلی اجتماعی ان است . البته ابن خلدون از قوانینی که در مقدمه گفته استفاده نکرده  . این تعریف نظیر تعریفی است که بعد از شش قرن دورکیم در کتاب قواعد روش جامعه شناسی از علم الاجتماع ارائه داده .

ابن خلدون از خود می پرسد چرا دو گروه بدویان و شهر نشینان که در اصل یکی هستند از حیث معیشت و نحوه زندگی این همه با هم متفاوت هستند ؟ برای پاسخ قضیه را از سه جنبه مورد بررسی قرار می دهد : 1- عوامل نفسانی ،افکار و عواطفی که افراد را باجماعت از هر خاندان و قبیله پیوند می دهد 2- عوامل اقتصادی . پیوندی که با ارکان طبیعی و جغرافیایی و تقسیم کار و حرفه و صنایع  دارند 3-عوامل سیاسی یعنی وجود علاقات میان رؤسا ومرئوسان و امور سلطنت و پیدایش دول و سیاسات .

او معترض ارزش و اساس حکومت ها نشده بلکه خواسته به اینجا برسد که حکومت ها پدیده هایی هستند متناوب و مستقل از اراده انسان و تحقیق کند که سبب چیست که این پدیده ها از پی یکدیگر،زمانی پس از زمان دیگر در جریان هستند .

فرق ابن خلدون با دیگر متفکران مسلمان در این است که انها به پیروی از افلاطون و ارسطو به امکان تقدم و پیشرفت ایمان داشتند و او واقعگرایی است که زندگی اقتصادی و امکانات عقلی بشر را تحت تاثیر تطورات محیط جغرافیایی و اقلیمی می داند . اما زندگی دولت ها نیز پیرو توالی متناوبی است که قوانین ثابت روانشناختی اجتماعی انها را رهبری می کند . او تنها محیط و تربیت را برای تعلیل عقاید و اذواق مردم کافی می شناسد .

-الف  / فلسفه اجتماع یا عمران بشری

بعد از افلاطون و ارسطو و توسیدید و اگوستین ،ابن خلدون ظهور کرد . اذ قرن 16 در علم الاجتماع دو روش بوجود امد 1–روش واقعگرایی ماکیاول 2- روش خیالی توماس موروس . در قرن 18 علم الاجتماع موضوعی ظهور کرد و هابزبه میدان امد سپس اسپینوزا –روسو- مونتسکیو- ویکو ،که پیشوای روش تاریخی در علم الاجتماع بود . بدین طریق اندیشه های اجتماعی درحال تطور بود که اگوست کنت پایه گزار واقعی جامعه شناسی ظهور کرد .

مباحث ابن خلدون در مباحث اجتماعی به پذیرفتن این سه اصل منتهی می شود . 1-انسان مد نی باالطبع است 2- بشر نیازمند قانون است 3-حکومت را فرا چنگ می اورند . او اجتماعات را برحسب طرق اکتساب معیشت و تولیدی که دارند ترتیب می دهد . و اختلاف جوامع به اختلاف در طرق مختلف معیشت بر می گردد . وی بدویت را مرحله ای می داند که انسان برای تشکیل دولت و توسعه ابادانی از ان عبور کرده است . برای هر دولتی سه نسل در نظر می گیرد . نسل نخست بدوی هستند. نسل دوم،، گرایش از بدویت به شهر نشینی نسل سوم ، بدویت را به کلی فراموش کردند . در نسل چهارم از دولت خبری نیست . عقاید ابن خلدون سنگ بنای مکتب نوینی در علم اجتماع بود . عقاید کلیدی او از این قرار اند :

علم اجتماع عمومی و اقتصادی              

ارای خود را بر این اصل که اجتماع پدیده ای است طبیعی بنا می کند سپس به دنبال علت ان می رود . نخستین علل همکاری اقتصادی است ، که به تقسیم کار منجر می شود عامل دیگر عامل دفاعی است . چون اجتماع حاصل می شود باید حاکمی در میان انها باشد که از تجاوز دسته ای به دسته ای دیگر دفاع کند . پس ناچار باید ابزاری فراتر از بقیه برای کنترل در اختیار داشته باشد که ان انسانها هستند . ومعنی پا دشاهی همین است . او روش معیشت را تحت تاثیر اوضاع طبیعی ،مسکن می داند . به همین دلیل عده ای معتقد اند که او سیر تاریخ را جبری می داند . او به مسائل نظری اقتصادی نپرداخته البته به دلایل متعددی : 1- وضع اجتماعی ان زمان 2- اعتقاد او به جبر تاریخی 3- همه تجاربی که او کسب کرده در زمینه مسائل سیاسی بوده نه اقتصادی . او عامل جمعیت را در انحطاط جوامع موثر می داند . وی معتقد است اواخر عمر هر دولتی بعد از انقضای دو نسل است ،؟انگاه به پایان طبیعی عمر خود می رسد . جمع اوری خراج ها کاهش می یابد و اجحافات افزون می گردد و ابادانی به نابودی می گراید . هر دولتی بر خرابه های دولت پیش بنا می شود و به سیر خود ادامه به همان شیوه ادامه می دهد همچنین دولت دیگر تا بی نهایت .

روانشناسی اجتماعی

ابن خلدون به وراثت اعتقادی ندارد و می گوید روحیه هر کس را تربیتی که از ان برخوردار بوده می سازد به عقیده او هوا نه تنها بر کارها بلکه بر کیفیات روحی ملل تاثیر می گذارد . او به نژاد اهمیت می دهد اما نژاد به معنای همخونی و قرابت . به همین دلیل اقوام بدوی را از عصبیت بیشتری برخوردار می داند . ابن خلدون به این عوامل ذکر شده عامل دیگری اضافه می کند ،از ان جمله قانون اقتدا و تشبه است . (برتری قوم پیروز و غالب و کژفهمی دلیل غلبه توسط قوم مغلوب و کسب کلیه اداب و شئون انها  که به انها تشبه می جوید ومعنای اقتدار همین است ) او علاوه بر میل به تقلید میل دیگری در بشر شناخته که ان میل به محاربه است .

روانشناسی سیاسی  

وقتی بشر به درجه ای از تمدن رسید در او حس قدرت طلبی سیاسی به ظهور می رسد نظر او در باب دولت ، ابن خلدون این امر را پذیرفته که دولت ها جز بر دست قبایل بوجود نمی ایند ،بر پا شدن دولتها بر خرابه های هم بر دو وجه است : یا با غلبه بر هم یا اینکه دولت بزرگی به دولت های کوچک تقسیم شود سپس دولتهای کوچک ادعای استقلال کنند . پس هر دولتی بر اساس زورگویی که خصلت ادمی است پابرجاست . و هدف عصبیت رسیدن به پادشاهی است .ابن خلدون معتقد است تنها اختیار در گزینش دورهاست . یا زندگی بدوی یا اطاعت از پادشاهی مطلق العنان . اما امکان این که حکومت براساس منطقی وعقلی استوارباشد را به شدت رد می کند.

ب/فلسفه تاریخ

 ابن خلدون خود را از سنت خارج کرده و به ذکر وقایع تاریخی با نگاه و کشف عواملی که موجب آن حوادث شده اند  پرداخته است و به دنبال این است که برای تطور دولت ملت ها قوانین کلی استخراج کند . و با این هدف مقدمه خود را می نویسد . و تاریخ تبدیل می شود به یکی از موضوعات فلسفه اجتماعی و علم اجتماع  . در دیدگاه ابن خلدون دو نوع حوادث قابل ذکر اند ، یکی حوادث جغرافیایی و اقتصادی و دیگری حوادث روحی و عامل دیگری به نام تقدیر . ابن خلدون تاثیر اقلیم و مسکن و غذا و روش معیشت را برای جوامع بشری بیان داشت و اجتماعات را به سه گروه تقسیم کرد : بدوی – شهر نشین – روستایی –

دولت ها از منظر او پدید می ایند و از بین می روند و تنها عاملی که دولتی را جانشین دولتی دیگر می کند قدرت است و بعد علل انحطاط دولت هارا اینگونه مطرح می کند . 1- عوامل مادی مربوط به وسعت کشور 2- وضع تمدن پذیری با وحشیگری خود آن ملت 3- اختلاف میان رئیس قبیله فاتح و حواشی و اهل عصبیت رخ می دهد 4- علل اقتصادی 5- علل کلی اجتماعی – ابن خلدون معتقد است هرگاه دولتی به اوج خود برسد عوامل انحطاط در ان اشکار می شود و در این حال عصبیت رو به کاهش است . ابن خلدون عمر دولت ها از سه تا چهل سال گذر نمی کند . و تحول دولت بدین گونه است : در دوره اول خدایگان و خویشان همه به یک نسبت از خراج و اموال سهم می برند در دوره دوم خدایگان دولت رو به خودکامگی می اورند و به خویشان خود خراج نمی دهند در دوره سوم که دوره پیری است خدایگان دولت از ترس قیام و و اینکه نکند اینها در دولت رخنه نکنند رو به یاران و پشتیبانان تازه ای میاورد  و تمام ثروت خود را برای شمشیر و عصبیت ها صرف می کند و کم کم اموالشان مصادره می شود و حکومت واژگون می کند

عصبیت

معنای عصبیت = آدمی ز حریم سرور خود حمایت کند و برای پیروزی او بکوشد . او معتقد است عصبیت برای هرامری که که انسان بخواهد مردم را به ان وادار کند ضروری است از نبوت تا تاسیس سلطنت . زیرا ریاست به غلبه است و غلبه به عصبیت . و هدف عصبیت فرمانروایی و کشور داری است . دعوت دینی بدون عصبیت انجام نمی یابد . به طور کلی هر تبلیغی بدون عصبیت انجام نمی یابد .

 

الهی و ربی من لی غیرک ؟!

 

. خدایا ! گمشده ای بودم در لابه لای روزمرگی های پست بودن - صدایم کردی ! نمی دانم شاید دلت برای بیچارگی ام سوخت !

دستم را گرفتی و به کنج خانه ات اوردی !

خدایا ! در اوج لحظاتی که پر شده بودم از خود - خالی ام کردی از بودن ! و به من فهماندی که دنیا بازیچه

 ای است طفلانه ! و کودکانه بغلم کردی ! تا در اغوش امنت فریاد استغفار بزنم !

خدایا ! هنوز گرمی دستانت را حس می کنم و هنوز جای بوسه ات از روی گونه ام پاک نشده ! 

نمی دانم که تا کجای هستی با تو خواهم ماند اما این را خوب می دانم که چقدر دوستت دارم !!!

خدایا از تو تشکر می کنم که از همه کس نا امیدم کردی تا فقط به ببخش تو امیدوار باشم !

و حال که اینگونه پناهم دادی در کنج حریمت ! محرمم کن تا احساس نا محرمی نکنم ! که هیچ دردی

بزرگتر از این نیست که بنده بر مولایش نا محرم باشد !

 

اتل متل یه بابا ...

۱-همیشه چشمش به در بود که او می اید !  معلم تازه یادش داده بود که بنویسدبابا نان اورد ! هر روز که از مدرسه بر می گشت به جان مادر می افتاد که چرا نان اور خانه ما نان نمی اورد ؟! که چرا و چرا و هزار چرایی که از صبح که به مدرسه می رفت تا وقتی که برگردد راه گلویش را می بست !!!!

۲-و مادر تنها پناهگاهی بود که در آغوشش فریاد بزند ! مادری که دیگر نان آور خانه شده بود ! مادری که بغضش را پشت چین و چروک های صورتش پنهان کرده بود و می خندید به همه کسانی که فراموششان کرده بودند و همه کسانی که از قبلشان نام و نانی درمی اوردند !

۳-تنها راه فرار مادر از بهانه گیری هایش این بود که مدتی با تلویزیون سرگرمش کند !

پیام بازگانی که تمام می شود ، محبت دوستان صدا و سیما شامل حالشان می شود و برای تجدید ارمانها یا شاید هم برای ادای یک دین ! دوباره صدای همیشگی صادق اهنگران بر روی تصاویری که قهرمانان مردم بودند و پدران مریم و زهرا و مهدیه و....و پدر۰۰۰

تازه ارامش کرده بود که بی تابی نکند ! خسته شده بود . حاضر بود جایش را با حسین عوض کند ،او بشود قهرمان مردم و...

دیگر نمی داند که چه کار کند تا بچه را ارام کند ...    

یک دسته گل گلایل ...

اتوبوس ...

بهشت زهرا ...

قطعه ۴۴...

قبری که شاید پدر تو باشد ...

پدرم که هیچ وقت ندیدمت روزت مبارک

برای کودکانی که بزرگ شدند - قد کشیدند - دانشجو شدند - اما هنوز مشق می کنند ُ روزی صد صفحه (بابا با اسب آمد ) تا یاد بگیرند ... !


بعدا نوشت :

انشام همیشه بیست بابای گلم

موضوع : کسی که نیست بابای گلم

دیشب زن همسایه به من گفت یتیم

معنای یتیم چیست؟ بابای گلم   ------- شهدا شرمنده ایم که از خانواده هایتان غافل شدیم !!