یوم الحسره بود برایم  وقتی که خبر را شنیدم ... اما دیگر دیر شده بود ...  برای یک لحظه تمام خاطرات از جلوی چشمانم گذشتند – آخرین بار که به خاطر آن امتحان لعنتی مجبور شدم خیلی زود خداحافظی کنم ... با همان ته لهجه یزدی ات که یادگار روزهای جوانی بودند، گفتی " مگه فرصتت نیست، بمون د یگه ! این چه اومدنی بود ؟ " و من که نمی دانستم قرار است آخرین باری باشد که صدایت را می شنوم، به بهانه امتحان برای بار آخر بوسیدمت و دیگر ... یوم الحسره برای من امروز بود – که آخرین نگاهت را بسته دیدم ... نگاهت می کردم – صدایت می کردم- اسپری برایت آورده بودم تا نفست تنگ نشود ... اما ... اولین بار بود که به غسالخانه می آمدم ... بوی کافور می آمد .غلیظ بود  تا جایی که نفسم بالا نمی آمد ، یادم آمد هربار که عطر می زدم  نفست تنگ می شد اما امروز نفسی برای تنگ شدن نمانده بود ... . برایت یاسین خواندم تا آرام بگیری تا آرام بگیرم – می گویند زائر امام حسین تا هفتاد روز پاک است ... پاک بودی ... و منتظر ... لحظه ی کربلا رفتنت را با آن چادر خالخالی ات که مدام به پایت می پیچید یادم نمی رود ... مطمئن هستم که برای پس دادن بازدید به خانه جدیدت خواهند آمد ... سلام من را هم به ارباب برسان، کربلایی ... !   

امروز برایم روز حسرت بود... حسرت لحظاتی را که در اتاق ساعت ها کار می کردم و تو تنها در گوشه ای می نشستی و منتظر جمله ای بودی تا باب حرف گشوده شود گاهی هم به خودم می آمدم و می دیدم مدتها روی تخت من نشسته ای و زل زده ای به من که چه کار می کنم  و من آنقدر مشغول بودم که حضورت را نمی فهمیدم ( وای بر من !!! وای بر من !!! وای بر من!!!)

 ... امروز همه آمده اند ... همه کسانی که دوست داشتی دور هم باشند ... همه بودند حتی کسانی که من یکبار هم ندیده بودمشان ، و ... . لعنت بر این روزهای بی برکت ... ! و لعنت بر من که فرصت های با تو بودن را از دست دادم ...

وقتی که تمام شد – خاکها را ریختند من ماندم و اولین تجربه ملموس از مرگ  از کفن از لحد ... من مانده بودم و جبران مافات ... و یقینی که ذراتم وجودم را دربر گرفته بود که وعده خداوند راست است ... و انسان تسلیم ... من مانده بودم ، تسلیم بر تقدیر الهی – و زبانی که مدام می گوید :خدایا شکر... و دستانی که هیچ کاری ازشان بر نمی آید مگر دعا و نگاهی خیره به صفحات قرآن ... . و اینجا بود که فهمیدم لزوم عبدالله بودن را ... همیشه از تنهایی می ترسیدی یادم بود این را و تنهایت نگذاشتم – من ماندم و یک قبرستان قدیمی که همیشه قطعه شهدایش محبوب ترین مکانها بود برایم ... آرام آرام دوباره تلقینت دادم ... و  سپردمت به دست دوستان پدرم  که جایشان در تشیع جنازه خالی بود، آنهایی که سالها بود در قطعه مجاورت -در همین امامزاده محمد -(گلزار شهدا) آرام گرفته بودند . قسمشان دادم تا آنجا مراقب باشند نفست تنگ نشود و تنها نمانی ... و خیالم که راحت شد آمدم با یک بار بر دوش ...  

عزیز، عزیز من دیدار به قیامت ...

پی نوشت ۱: اگر خواستید برایشان فاتحه ای بخوانید و ....

  پی نوشت۲: و انسان اهل نسیان است - خدا کند که یادم بماند ...

پی نوشت ۳: این روز ها عمیق تر و دقیق تر به ادم ها نگاه می کنم شاید ...

پی نوشت۴:چقدر جای سکوتت و صدای نفس هایت در میانمان خالی است ...

پی نوشت ۵: این نگرانی و بی خبری از ادامه مسیر ادم را می کشد ... اینکه نمی دانم کجایی - و در چه حال دیوانه ام می کند ...