یوم الحسرت
امروز برایم روز حسرت بود... حسرت لحظاتی را که در اتاق ساعت ها کار می کردم و تو تنها در گوشه ای می نشستی و منتظر جمله ای بودی تا باب حرف گشوده شود گاهی هم به خودم می آمدم و می دیدم مدتها روی تخت من نشسته ای و زل زده ای به من که چه کار می کنم و من آنقدر مشغول بودم که حضورت را نمی فهمیدم ( وای بر من !!! وای بر من !!! وای بر من!!!)
... امروز همه آمده اند ... همه کسانی که دوست داشتی دور هم باشند ... همه بودند حتی کسانی که من یکبار هم ندیده بودمشان ، و ... . لعنت بر این روزهای بی برکت ... ! و لعنت بر من که فرصت های با تو بودن را از دست دادم ...
وقتی که تمام شد – خاکها را ریختند من ماندم و اولین تجربه ملموس از مرگ از کفن از لحد ... من مانده بودم و جبران مافات ... و یقینی که ذراتم وجودم را دربر گرفته بود که وعده خداوند راست است ... و انسان تسلیم ... من مانده بودم ، تسلیم بر تقدیر الهی – و زبانی که مدام می گوید :خدایا شکر... و دستانی که هیچ کاری ازشان بر نمی آید مگر دعا و نگاهی خیره به صفحات قرآن ... . و اینجا بود که فهمیدم لزوم عبدالله بودن را ... همیشه از تنهایی می ترسیدی یادم بود این را و تنهایت نگذاشتم – من ماندم و یک قبرستان قدیمی که همیشه قطعه شهدایش محبوب ترین مکانها بود برایم ... آرام آرام دوباره تلقینت دادم ... و سپردمت به دست دوستان پدرم که جایشان در تشیع جنازه خالی بود، آنهایی که سالها بود در قطعه مجاورت -در همین امامزاده محمد -(گلزار شهدا) آرام گرفته بودند . قسمشان دادم تا آنجا مراقب باشند نفست تنگ نشود و تنها نمانی ... و خیالم که راحت شد آمدم با یک بار بر دوش ...
عزیز، عزیز من دیدار به قیامت ...
پی نوشت ۱: اگر خواستید برایشان فاتحه ای بخوانید و ....
پی نوشت۲: و انسان اهل نسیان است - خدا کند که یادم بماند ...
پی نوشت ۳: این روز ها عمیق تر و دقیق تر به ادم ها نگاه می کنم شاید ...
پی نوشت۴:چقدر جای سکوتت و صدای نفس هایت در میانمان خالی است ...
پی نوشت ۵: این نگرانی و بی خبری از ادامه مسیر ادم را می کشد ... اینکه نمی دانم کجایی - و در چه حال دیوانه ام می کند ...
...وقتی که فریاد در گلو میشکند